سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
شگفتا که نبودیم عشق ما در ما حضورمان داد. پیوندیم اکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم واقعه ی نحستین دم ماضی. * غریویم و غوغا اکنون، نه کلامی به مثابه مصداقی که صوتی به نشانه ی رازی. هزار معبد به یکی شهر ... بشنو: گو یکی باشد معبد به همه دهر تا من آنجا برم نماز که تو باشی. حدیث بی قراری ماهان می خوانم و بی قرار تر از همیشه در خود غوطه می خورم.، عشق می خواهم،، عشق و ایمان، به تنها احساسی که دنیا را نجات خواهد توانست.عشق می خواهم و بی قرار معشوقم. چقدر دلم می خواهد سرم را بالا بگیرم و بگویم: آه! ای قلب دربدر از یاد مبر که ما من و تو انسان را رعایت کردیم.... آه! بر ویرانه ی بنای وجودم راه می روم، سایه ای ندارم، نه سایه ای و نه سایه ساری. مفلوک در پی خویشم. خویشتن خویش را می جویم و نیاز به بازگشت دارم. بازگشت به تمام آموزه های آخلاقی - انسانی. بازگشت به اعتقاداتم. مترو: زمان به کندی می گذرد، فاصله ی بین ایستگاه ها کش آمده.به مرز جنون رسیده ام. نه! نمی خواهم از دستش بدهم. نه! اینبار نمی خواهم غار را بدون پسر جادوگر بیابم. سبز می خواهمش، چنان که شایسته و بایسته ی عشقی بزرگ است. می خواهمش. پری کوچک، خنیاگر غمگین، معشوقش را می جوید. از مترو پیاده می شوم. نگاه چشم به راه رد پایی از اوست بر زندگی ام. با ویبره ی گوشی دلم به لرزه می افتد. تنم گر می گیرد.سیاوش، عاشق تمام ادوار، با صدایش مست می شوم. دوستش دارم. به باورم نشسته است، نور یقین خالصانه ای از قلبم می جوشد و ذره ذره ی وجودم را می گیرد. دوستش دارم، دوستش دارم، دوستت دارم... متشکرم پروردگار من، متشکرم. آرام جانم، با صدایش عبورم می دهد از ویرانه ی فروریخته ام. می خواهم در هر نفسم فریادش کنم. می خواهم تمنای وجودم را نثارش کنم. سیاوش، یقین من، این بار خالصانه عاشقم. این بار دیوانه وار شیدا و مفتون بودنت هستم. دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم جامه مدر نعره مزن هیچ مگوی ممنونم که آمدی، به من جرئت بودن دادی. و من امروز بی پروا ابراز می کنم عاشقت شده ام. تا ابد پروانه ات خواهم ماند نازنین. سیاوشم، همه کسم، نفسم، تنها کسی که می دانی و می فهمی، دیوانه وار عاشقت هستم. مرا ببخش، مرا که شرمنده ی قلبم شده ام ببخش. از این به بعد دوستت دارم را با تو بسیار خواهم گفت. مستم از شادی نا شناخته ی عاشق بودن، عاشق تو بودن به شادی ات می نوشم این شراب مرد افکن را به شادی ات سیاوشم بمان مانا مانی +نوشته شده درشنبه 1388/02/19ساعت 21:23 توسط نازیا دلیرنیا | | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پيوندها disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS ![]() |