تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!





پوست خشک شده ی تاول ترکیده  ی پایم گیر می کند به پرزهای پتو و حجم درد از جانم می گذرد. کفش نو و پیاده رفتن های مفصل عاقبتی جز این ندارد.پاداش این جور زندگی که نه زمین سفتی زیر پایت داری و نه میخ محکمی برای بالا رفتن از صخره، تنها و تنها میخچه ای در وجودت خواهد بود. میخچه ای که ریشه دواندن از صدقه سر محدودیت کفش دارد! مثل هزار عقده و کمبود ریشه دار ... افتاده ام روی تختم، از خستگی مغزم ارور می دهد و دارم این مزخرفات را به هم می بافم.

نظم و سامان از زندگی ام رفته و هر چه می کشم از این همه دغدغه در اوج بی نظمی ست. نه مثل آدم توانیر می روم، نه مثل یک کره بز دانشگاه! در تاکسی صبحانه می خورم، در مترو می خوابم و در اتوبوس برای کنکور درس می خوانم. این همه سگ دو می زنم و آخر روز که می رسد مشتم پر از هیچ است. به قول شاهین نجفی: « اینه نقش من توی فیلم زندگی سگی، رل یه جنازه که زندست به همین سادگی ...»

دو هفته ای که دنبال کلاس کنکور و جور کردن پولش بودم شاید جزو روزهای سخت و مهم زندگی ام حساب شوند. هیچ وقت یادم نمی رود روزی را که در به در کلاس کنکور های این شهر شدم و مخم سوت کشید از قیمت ها، سر آخر غروب که به خانه رسیدم، در تنهایی خانه منفجر شدم از حجم غصه. هیچ یادم نمی رود که چقدر آن هفته زندگی بر من سخت گرفت، که چقدر آن هفته ی کذایی سخت گذشت، هنوز جای خراش ناخن روزگار بر روحم باقیست. بعد هم که کلاسش جور شد، برنامه ریختم، کتاب خریدم، درس خواندم اما باز ، درد یکی از همان میخچه ها که در روحم ریشه دوانده بود متوقفم کرد. این روزها، این رکود، این خلاء مرا از تمام زندگی بازداشته. هفته ی پیش که دم غروب میدان راه آهن حرفش را زدیم، تازه فهمیدم که اوضاعم خراب تر از یک رکود ساده است. حداقل این یکی دامنه دار تر است. آنقدر دامنه دار که حتی حوصله ندارم بی نظمی همین متنی را که می نویسم درست کنم. فقط می نویسم تا کمی سرم سبک شود. عجیب احساس تنهایی می کنم. و وقتی می گویم تنهایی، کسی نیست تا با دیدن اشک جمع شده در چشمانم به عمق این حس پی ببرد. حالا که همه چیز ( حداقل برای کنکور) جور است، من شده ام وصله ی ناجور. زندگی را به ضریح کاش و کاشکی آویخته ام و حاجت از میخ طویله می خواهم! حالا به فرض کاشکی دانشگاه و توانیر هم نبود. مگر من آدمش بودم؟ اصلا همه این همه تکاپو، حتا این پیله و رکود و افسرگی ، اگر نبودند، مگر مریض بودم از سر خوشی بنشینم صرف فعل ماضی بعید و جحد و امر بخوانم و دل به رویای درصد ها ببندم؟ آدم شاید از سر علاقه برود درک عمومی هنر و تاریخ هنر و ... بخواند اما عربی را جز با این همه گرفتاری نمی شود خواند.آه چقدر مزخرف می گویم. صد رحمت به لوله و چاه، اقلا آدم ها فکری به حال باز کردن لوله ی گرفته و تخلیه چاه پر شده کرده اند.اما دریغ از این درد بی درمان دل گرفتگی...

« اشاره کن که بشکفم، حتا در این یخ بستگی، در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی...» این روزگار همین یک اشاره را هم دارد دریغ می کند. باشد اشاره اش هم از خودم.شاید بهتر از لوله باز کن صاف! کار کند.

صبح باز باید زندگی کنم.

شبم به خیر جغد تنهای شب.





+نوشته شده دریکشنبه 1388/07/26ساعت 3:49 توسط نازیا دلیرنیا |

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکسه یک رویاست

تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع می شه

که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم

تنم سر ریزه رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تورو آغوش می گیرم

هوا تاریک تر می شه

خدا از دست های تو

به من نزدیک تر می شه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر می شه

از این تصویر رویایی

تماشا کن ، تماشا کن

چه بی رحمانه زیبایی


تقدیم به هر کس که لحظه هایش با صدای داریوش رنگ گرفته.

+نوشته شده درجمعه 1388/07/10ساعت 18:25 توسط نازیا دلیرنیا |

امشب توی تهران دهه 40 قدیم زدیم. عرق بیدمشک و شقایق را در لیوان هایی نوشیدیم که بوی خاطره های دور را می داد، زیر سقف کافه ای که گلدان ها و پنجره هایش رنگ دیروز داشت و نه دیوارهایش دیوارهای تاریک و دود گرفته ی کافه های روشنفکری بود و نه حال و هوای صمیمانه اش به غرولند از زمین و آسمان می مانست. صفحه ای در برابرمان بود، از امروز و فردا و فرداها…  آه 78 رویایی، جایی که تنها برای من است.جایی که نشانه هایش غوغا می کند.

تو فکر کن وسط همین شهر شلوغ، وسط همین دود و دم و ترافیک از چنین کافه ای بیرون بیایی:

هوا تاریک شده بود و هر از گاه نسیمی بر صورت ها بوسه می زد، خیابان خلوت بود، ماشین ها به جای دیگری کوچ کرده بودند و پارک مثل حیاط خانه ای قدیمی بود، حیاطی پر درخت و استخری بی آب، و شهری که در خلسه ای ملایم فرو رفته،درخت،شمشاد،شمعدانی و باز درخت،این بار نهالی نو که باغبان تازه قلمه کرده. فکرش را بکن دغدغه هایت مثل مردمان آن سال ها باشد. حس یک زن کارمند را داشتم که پیش از رفتن به خانه آمده تا با او شبانه پیاده روی کند و تمام خستگی کار را به هوای رویایی عصر پاییز بسپارد.بعد که نگرانی ها را روی نیمکت پارک جا گذاشت، راه بیفتند و در تاریکی کوچه ها مثلا به غذایی که می شود برای ضیافت دوستانه ی 5شنبه شب تهیه کرد فکر کنند، این که باشگاه بهتر است یا خانه، دسر چه باشد و شراب را در کدام گیلاس ها بریزند و ... خلاصه جوری آبرومندانه باشد که بشود به زن خانه افتخار کرد.توی تاریکی دل شب و آن کوچه حتی می شود از دلت ترانه ای بگذرد: خاطرت آید که آن شب، از جنگل ها گذشتیم              بر تن سرد درختان یادگاری می نوشتیم ... نور ماه آن سال ها را همین جا دریاب، مهتابی که برای رخ نمایاندن به جدالی سخت با انبوه بتون و سیمان نمی افتاد. می شد چنین زنی کت و دامنی چهارخانه بر تن داشته باشد و چون اویی، کت و شلواری سرمه ای با کراواتی نازک و خط اتویی تیز و کیف سامسونیتی در دست.

اگر آن سال ها بود شاید این پیاده روی منتهی می شد به خانه ی دو طبقه ای با آجر های قرمز و پنجره های چوبی سبز یشمی، و حباب گردی آویخته  که در خانه را روشن می کرد، از نرده های مشبک توی حیاط هم پیچک و مو بالا می خزید و به حتم کادیلاکی زیر نرده ها پارک شده بود، شمعدانی ها به استقبالت می آمدند و ....این روزها اما، حتا انتهای رویا هم می رسد به یکی از ایستگاههای سامانه BRT.

 

خلسه ی این زندگی را حتا وقتی از زیر پل کالج رد شدم و هیاهوی بوق و دود شروع شد با خود داشتم. چقدر دلم زندگی بی دغدغه می خواهد. چقدر آرامش خوب است، چقدر همه چیز زیر نور ماه رویایی بود...

فکرش را بکن هنوز هم کسی پیدا می شود که عاشق شهرزادی با قصه هایی از دهه 40 شود.

+نوشته شده دریکشنبه 1388/07/05ساعت 3:8 توسط نازیا دلیرنیا |