تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



توی فیلم دیگران خانم پیر خدمتکار آلبومی رو به نیکول کیدمن نشون می ده که به نظرم در نوع خودش آلبوم جالبیه. عکس آدم هایی رو به صورت نشسته و خوابیده می بینیم در حالیکه چشم همشون بسته اس، اما حسی توی تمام این عکس ها مشترکه: از همشون بوی مرگ به مشام می رسه! 

به جز سه ماه اخیر عکس از آدمی که مرده باشه زیاد ندیده بودم. مثلا عکس آدمی که توی تابوت گذاشتنش و ... اما بین همون عکسایی که دیده بودم همین القای حس مرگ برام خیلی جالب بود. اولین سری عکسی که برام این حسو داشت توی مجموعه 28 هزار روز تاریخ ایران و جهان بود که سال 56 توسط موسسه اطلاعات منتشر شد. عکس چند نفر بود که نمی دونم به چه جرمی سلاخی شده بودند و توی همین تهران خودمون از دروازه شهر آویزونشون کرده بودن حدودای سالهای 1270. یا مثلا عکس آدمایی که طاعون گرفتن یا عکسای مربوط به جنگ جهانی. دومین سری عکسی که این خاصیتو برام داشت عکس معدومین سال های 57 و 58 بود که توی کیهان اون سال ها چاپ شده بود. مثل مرحوم هویدا پس از تیرباران شدن، یا نصیری.

امشب توی وبگردی به عکسی از همین نوع بر خوردم و بوی مرگش برام تمام عکسهایی که از این دست دیده بودم رو تداعی کرد. عکس موسولینی و معشوقه اش کلارا پتاچی بود که 27 آوریل 1945 زمانی که قصد فرار داشتند در مرز سوئیس توسط پارتیزان ها دستگیر و اعدام شدند و جنازه هاشون از دیوار های شهر میلان به صورت وارونه آویزون شد.

به صورت کلارا پتاچی توی این عکس دقت کنید،فرم چشم ها و نور پردازی کاملا اون حس مرگ رو انتقال می ده. ضمنا لباسش که دور سرش اویخته شده تصویر اونو بیشتر به الهه ی مرگ شبیه کرده. 

نکته ی قابل توجهش برام این بود که من بوی مرگ رو فقط توی عکس های سیاه و سفید احساس کردم. توی این سه ماه کلی تصویر از جسد کسانی که توی درگیری ها کشته شده بودند دیدم، اما در مورد هیچ کدوم چنین احساسی برام به وجود نیومد. حتی در بیشتر موارد احساس نکردم که این آدم ها مرده اند.( که البته این قسمتش بیشتر به خاطر احساس خاصیه که نسبت به این کشته شده ها داشتم.)ضمنا فرقی هم نداره عکسی که بوی مرگ می ده، عکس یه آدم خوب باشه یا آدم بد.همون مجموعه 28 هزار روز تاریخ ایران و جهان تصاویری از آدم های خوب مرده هم داشت که همین احساسو به آدم می دادن.

سیاه و سفید شدن مثل تقابل مرگ و زندگیه ، به علاوه این که بیشتر عکس های سیاه و سفید نوعی انجماد و نوستالژیا هم همراهشون دارند، از قدیم میان و قدیم فرسودگی به همراه داره. اما حتا عکس های کدر رنگی دهه 60 هم با همه مردگی رنگ هاشون این خصوصیات رو ندارن.

نکته دیگه این که وقتی عکس سیاه و سفیدی که از قضا بوی مرگ هم داره رو نگاتیو می کنیم به طرز حیرت آوری ترسناک می شه. اصلا یکی از دلایل این که کتاب همه نام های ساراماگو رو هیچ وقت نخوندم واسه این بود که پشت جلدش یه عکس نگاتیو شده ی بوی مرگ دار داشت و من همیشه از اینکه حین خوندن کتاب دستم بره روی اون عکس احساس خوبی نداشتم.این جور عکس ها رو همیشه یک بار با دقت نگاه می کنم و بعد یک عمر از نگاه کردن بهشون فرار می کنم!

در کل ساعت 4-5 صبح نوشتن در مورد این چیز ها توی تاریکی اتاق، اونم تو حالتی که صورت خودم با نور مانیتور شبیه همین عکس های نگاتیوی شده،فقط از آدمی بر میاد که مازوخیسم داره!

+نوشته شده دردوشنبه 1388/06/30ساعت 4:49 توسط نازیا دلیرنیا |

چیزی که می خوام در موردش حرف بزنم، انقدر شگفت انگیز و وصف ناپذیره که حتی نمی دونم چطور بای در موردش حرف زد. یه احساس فوق العاده زیبا و عمیقه که از درونم می جوشه و تمام وجودمو در بر می گیره، احساسی که به من جرئت تسخیر رویاهامو می ده. این که من، « من»، قادرم تمام اون چیزی رو که رویا و آرزو می پنداشتم به دست بیارم. من زندگیم هیچ فرقی با قبل نکرده، همونه که بود، با همه دغدغه ها و مشکلاتش، اما من درونم به یه تعریف مناسب و مشخص از جایگاه فعلیم، از گذری که از سنت داشتم و فاصله ای که تا یه بینش مدرن دارم، رسیده. این حتا توی نقاشی های جدیدم هم نمود پیدا کرده. وای می خوام بگم این انرژی بی نهایت جالبی که توی وجود من جاریه، اسمش شور زندگیه،اسمش حیاته، اسمش عشقه.

و دلم می خواد تا وقتی که رویاهامو به دست میارم این حسو داشته باشم. مهم نیست دنیا سال 2012 تموم بشه یا هر سال دیگه ای، من همه ی تلاشمو برای رسیدن به اون چیزی که احساس می کنم باید به دستش بیارم ، انجام می دم.



+نوشته شده دریکشنبه 1388/06/22ساعت 2:40 توسط نازیا دلیرنیا |


از تمام رمز و راز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

ولی ...

راستی

دلم

که می شود!

 

 

 

قیصر امین پور

+نوشته شده درسه شنبه 1388/06/17ساعت 23:20 توسط نازیا دلیرنیا |