سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
شب سردیست و من افسرده راه دوریست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده میکنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمهــــــــــا سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا به دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم قطره ای کو که به دریا ریزم صخره ای کو که بدان آویزم مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناك است +نوشته شده دریکشنبه 1388/02/20ساعت 0:22 توسط نازیا دلیرنیا |
شگفتا که نبودیم عشق ما در ما حضورمان داد. پیوندیم اکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم واقعه ی نحستین دم ماضی. * غریویم و غوغا اکنون، نه کلامی به مثابه مصداقی که صوتی به نشانه ی رازی. هزار معبد به یکی شهر ... بشنو: گو یکی باشد معبد به همه دهر تا من آنجا برم نماز که تو باشی. حدیث بی قراری ماهان می خوانم و بی قرار تر از همیشه در خود غوطه می خورم.، عشق می خواهم،، عشق و ایمان، به تنها احساسی که دنیا را نجات خواهد توانست.عشق می خواهم و بی قرار معشوقم. چقدر دلم می خواهد سرم را بالا بگیرم و بگویم: آه! ای قلب دربدر از یاد مبر که ما من و تو انسان را رعایت کردیم.... آه! بر ویرانه ی بنای وجودم راه می روم، سایه ای ندارم، نه سایه ای و نه سایه ساری. مفلوک در پی خویشم. خویشتن خویش را می جویم و نیاز به بازگشت دارم. بازگشت به تمام آموزه های آخلاقی - انسانی. بازگشت به اعتقاداتم. مترو: زمان به کندی می گذرد، فاصله ی بین ایستگاه ها کش آمده.به مرز جنون رسیده ام. نه! نمی خواهم از دستش بدهم. نه! اینبار نمی خواهم غار را بدون پسر جادوگر بیابم. سبز می خواهمش، چنان که شایسته و بایسته ی عشقی بزرگ است. می خواهمش. پری کوچک، خنیاگر غمگین، معشوقش را می جوید. از مترو پیاده می شوم. نگاه چشم به راه رد پایی از اوست بر زندگی ام. با ویبره ی گوشی دلم به لرزه می افتد. تنم گر می گیرد.سیاوش، عاشق تمام ادوار، با صدایش مست می شوم. دوستش دارم. به باورم نشسته است، نور یقین خالصانه ای از قلبم می جوشد و ذره ذره ی وجودم را می گیرد. دوستش دارم، دوستش دارم، دوستت دارم... متشکرم پروردگار من، متشکرم. آرام جانم، با صدایش عبورم می دهد از ویرانه ی فروریخته ام. می خواهم در هر نفسم فریادش کنم. می خواهم تمنای وجودم را نثارش کنم. سیاوش، یقین من، این بار خالصانه عاشقم. این بار دیوانه وار شیدا و مفتون بودنت هستم. دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم جامه مدر نعره مزن هیچ مگوی ممنونم که آمدی، به من جرئت بودن دادی. و من امروز بی پروا ابراز می کنم عاشقت شده ام. تا ابد پروانه ات خواهم ماند نازنین. سیاوشم، همه کسم، نفسم، تنها کسی که می دانی و می فهمی، دیوانه وار عاشقت هستم. مرا ببخش، مرا که شرمنده ی قلبم شده ام ببخش. از این به بعد دوستت دارم را با تو بسیار خواهم گفت. مستم از شادی نا شناخته ی عاشق بودن، عاشق تو بودن به شادی ات می نوشم این شراب مرد افکن را به شادی ات سیاوشم بمان مانا مانی +نوشته شده درشنبه 1388/02/19ساعت 21:23 توسط نازیا دلیرنیا |
در عشقت پیچیده ام. سیاوش با آشوب وارد زندگی من شد و با عشقش تمام زندگی ام را آشوبناک کرد. زندگی ام دستخوش انواع تئوری ها شد. آشوب، ریسمان ها و ابعاد، تناسخ، تکامل ...و در سیاوش پیچیده ترین چیزی را دیدم که هنوز علم آن را نیافته، سیاوش برای من life for love است. مرا به چیزی رساند که پیچیده ترین و نا شناخته ترین چیز دنیاست. زندگی با عشق، زندگی برای عشق و عشق برای زندگی. در این 3 ماه بار ها و بار ها خود را فرو ریختم و بر ویرانه ام از نو بنا شدم. دگرگونه شدم. قوی شدم، رشد کردم، بزرگ شدم!دستی بود که مرا با خود بالا و بالاتر برد. با سر انگشتانش مهرش را به من بخشید و روحم را جلا داد. مثل بارانی که آن روز بر ما بارید، با باران عشق روحم را تازه کرد. با گرمی و شورش نور در رگ هایم پاشید.سیب عشق را از درخت ممنوعه چید. نیاز به بازبینی این دوره ی مهم دارم. با 3 ماه قبلم فاصله ی نجومی دارم. من اکنون انسانی سرشار از اعتماد به نفسم، توانایی هایم را باور دارم و ایمان دارم این زندگی ام همراه با اثری بزرگ خواهد بود.می دانم که این شور ، این شراب مرد افکنی که در جام هواست و این بوی خوش اقاقیا بی جهت مرا مست نمی کنند، آنچه مستم می کند بودن کسی ست که محور زندگی ام بر استوای اوست. زندگی ام در سطح عمیقی از رئالیسم جادویی می گذرد. نقب می زنم به زندگی های گذشته ام. بیش از پیش خواب های سوررئالیستی می بینم و حتا هر چالش و کشمکش زندگی مان، مرا بیشتر به عمق عشق می برد. گاهی دست به کار هایی می زنم که تا 3 ماه قبل در مخیله ام نمی گنجید. می توانم بگویم سیاوش باعث شد دچار رنسانس شوم. این زندگی با تمام آشوبناکی اش منحصر به فرد است. هر بار که به آینده نگاه می کنم از fix pioint متفاوتی شروع می شوم، گاهی به نقطه جذب می رسم و گاهی نمی رسم، هر چه که هست لحظه به لحظه به پایداری بیشتری می رسم و fix point های بیشتری می آفرینم. و هر بار که به قلبم مراجعه می کنم، سرخ تر از همیشه می تپم.عاشق تر از عشق.قلب من، پایدارم کن. عجیب ترین دوران زندگی ام را می گذرانم و سخت ترین مرحله را، دچار بحران مالی شده ام، وضعیت دوستی هایم بسیار پیچیده است و دانشگاه رفتنم اسفناک. از نظر فکری دغدغه های فراوانی دارم. حیطه های مختلفی برای فعالیت دارم و گاه یاس فلسفی عمیقی در برم می گیرد. اما با تمام این احوال زندگی ام کیفیت ویژه ای دارد، کیفیتی که از من و توانایی ام سرچشمه می گیرد. سیاوش باعث شد توانمندی دگربار در من حلول کند، به هیچ مشکلی نه نمی گویم، کوه وار به پای این عشق می ایستم.یک سپاسگزاری رسمی بدهکارم به شما.سیاوشم، سیاوش عاشق، زندگی هایم را متبرک کردی با حضورت، سبز شدم با جوانه ای که تو در من کاشتی و روئینه شدم. مرا روئینه تنی کردی به اکسیر عشقت که توان هر معجزه ای را یافته ام. من به پویایی رسیده ام. هر لحظه از یین به یانگ و از یانگ به یین در حرکتم. چرخه ی دائوی کاملی در من در جریان است. اندیشه ی فلسفی و علمی ام در حال پیشرفت است. در ادبیات از سطحی که اکنون برای خود مبتذل می پندارم بالاتر رفته ام و مطالعاتم هدف دار و عمیق شده است. خوب می دانم از زندگی چه می خواهم و نقطه های کلیدی زندگی ام را می شناسم. در این کیفیت از زندگی بسیاری از چیز ها برایم اهمیت خود را از دست داده اند و می خواهم فراتر از کلیشه های رایج به راهم ادامه دهم. می خواهم یاغی باشم. عصیان کنم در برابر قبیله ام و عشقم را فریاد کنم. اثر پروانه ای مرا دگرگونه کرده. می خواهم فراکتالی رقم بزنم که مرا در هر ذره اش تکرار کند.می خواهم لحظه هایمان، عشقمان و بودنمان تکثیر شود. می خواهم تو باشی، من باشم و عشق بماند، می خواهم عشق تو آبروی جهان شود. متشکرم سیاوش، که آمدی و از من دگرگونه ای ساختی که خود در تصور نداشتم. دگرگونه ای که در تصور من ابر انسان بود.ابر انسانی که می خواهم من باشم. متشکرم به خاطر تمام آنچه که بودم و بر من آشکار ساختی.متشکرم که بال رویاندی بر شانه هایم. متشکرم به خاطر تمام نقاط جذبی که به نبض رسیده.به خاطر قلبی که مستانه می تپد برای تو.
پی نوشت: امشب دوباره آشوب تمام وجودم را گرفت، با آهنگ فریدون فروغی:((خواهم تو شوی، محبوب دلم )) نا خودآگاه باران شده بودم. اشکی که نه غم بود و نه از سر شوق بود، اشکی که نمی شناختمش، گویی اشک عشق بود... +نوشته شده درجمعه 1388/02/18ساعت 23:48 توسط نازیا دلیرنیا |
این ترانه ی کوروش یغمایی امروز بار ها و بار ها مهمان دل من بود. بعد از مدت ها شنیدمش. چقدر صفر و یک های اینترنت را گشتم به دنبال تصویری از کتاب اول دبستانم. به دنبال صفحه ای که نوشته بود: آن مرد در باران آمد.
می دونم میاد اون که من تشنه ی بوئیدنشم... +نوشته شده درجمعه 1388/02/18ساعت 22:49 توسط نازیا دلیرنیا | | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پيوندها disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS ![]() |