سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
طهران-خیابان لاله زار
از لاله زار که می گذرم بغض ترانه می شکنه تو عمق سینه ام یه نفر باز زیر آواز می زنه
صبح که بیدار می شم تنم نای حرکت نداره. امروز به دیدن رضوان می رم. نمی دونم چی پیش میاد.استرس نای حرکت از کفم ربوده. می ترسم. امید می خوام. دلم برای لاله زار، برای خودم تنگ شده. امروز به این امید ازخونه بیرون می رم که از لاله زار بگذرم...زیر لب زمزمه می کنم: از لاله زار که می گذرم ...
از لاله
زار که می گذرم, زخمی تر از ترانه ام
ما توی
پستوی عطش, فیلمٍ رهایی می دیدیم چه حسیه لاله زار رو زیستن. دلم دیوانه ی لاله زار اومدن بود، پس خیلی خرابم. این روزا برزخی ام، خیلی خرابم داش آکل! با سیاوش بالا می ریم. تمام تاریخ لاله زار رو با شوخ و شنگی، با اشک و گریه زندگی می کنیم. می دونم که توی این لحظه توی تمام دنیا اگه یه نفر باشه که بفهمه من چه مرگمه فقط اونه.آه امان از این درد مشترک! دریغ از رهایی!
نارفیقانه
ورق خورد, دفتر گذشته ی ما
از تمام گذشته می گم. از تمام تنهایی با هم زیستن. گوش می کنه و من صدای دلش رو می شنوم. می شنوم و چشمم یاد باران های شبانه ی روی بالش می افته! گوش می کنه، ته تمام شور و سرمستی اجق وجقش اما می بینم رد خیس روی بالش رو. من تکرار نا باور هزار بادام تلخ در هزار آینه ی شش گوش کاشی رو می بینم. من صدای تپیدن ماهی آبی رو ته دلم می شنوم. من تنهایی تار عنکبوت گرفته ی روحش رو، عطش نا گفته های این درد مشترک رو لمس می کنم.
از لاله
زار که می گذرم, می رسه سالٍ ما شدن
از لاله زار می گذریم.لاله زار پر از مولتی متر دیجیتاله، پر از فاز متره، پر از لامپه! من محتاج یک درد متر دیجیتالم. من محتاج تشخیص فاز گرفتن سیم نا رسانای دل مسخ شده ام هستم. من محتاج روشن شدنم، محتاج شیفتگی به آفتاب، نه فریفتگی به نور آفتاب گونه ای خرد. و کاش بتوانم دلم را بیرون بریزم. هنوز داریم از لاله زار می گذریم. با چشم هایش تاریخم را ورق می زند. کاش بتوانم روزی را بگویم که ته بن بست پیرنیا زدم زیر گریه.که چه سخت دلم گرفته بود از این میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک کاش بگم که دلم فرهاد خوندن می خواد ساعت شش صبح، کاش بتونم بگم که پیر شدم توی این کوچه ها. و توی چه ظلمتی از بین این همه لامپ و لوستر فروشی گذشتم.
فاصله
بين من و تو, همين گلوله بود و بس چقدررررر این جا زندگی کردم.مغازه ی قدیمی وسایل نقاشی، چه حالی می ده فکر کنی وسایل نقاشیتو از همون جایی می خری که آیدین آغداشلو ازش بیرون اومده. چه حالی می ده بتونی همه ی یک عمر حرف خوردن رو تعریف کنی.چه قشنگه ته لبخند یادآوری خاطره های خط خطی. مینا بدو بدو رفت از همین مغازه برام روغن برزک گرفت. جلد کتابم رو با پاستل گچی کشیده بودم. توی بزرگترین کلاس عمارت متروک با انگشت روغن برزکو کشیدیم پشت مقوا. یاشا روی مقوا پیداش شد. همین جا بود که تصمیم گرفت از کوه بالا بره. توی همین دبیرستان ژاندارک. آخ که چه حالی می ده به تو گفتن، که من اینجا درس خوندم. دبیرستانی که چند تا عمارت بزرگ داره، وسطش کلیسا داره و صدای توپ بازی آدم های سال ها قبل رو می شه توش شنید. که می شه یه ظهر ابری کلاس فیزیکو بپیچونی، قفل زیر زمینو باز کنی و بری به سرزمین عجایب پیش ارواح متعجب. آخه چه حالی می ده تعریف گریز های پنج شنبه ی زنگ دیفرانسل. برای تو که گریز رو می فهمی و تمام عمرت به عصیان گذشته.می تونی بفهمی که قدیم برای منی که توی کافه نادری با فسیل های حزب توده تاریخ رو ورق زدم چیزی قبل از سال 32باید باشه.
توی همین
خیابون، توی همین مدرسه سر کلاس بینش، زدم به بی خیالی. نشستم ناتور دشت خوندم و
حال کردم با هولدن کافیلد، توی همین خیابون بود که واسه اولین بار فرانی شدم، با
مشکلات بنیادین! توی همین خیابون بود که گفتم آخ اگه بارون بزنه و بارون زد و منو
شست. توی همین خیابون به خودم هی زدم از اینجا برم. حیف که غروب سه شنبه خاکستری
موند و من اینجا جا موندم.
بعد از چندین سال خاطره های خط خطی رژه رفتن توی سرم. به مرور خودم مشغولم. چند وقته دارم دنبال خودم می گردم.من خودمو توی این خیابون جا گذاشته بودم +نوشته شده درچهارشنبه 1388/01/26ساعت 3:24 توسط نازیا دلیرنیا |
وقتی همه خوابیم ... باید به سئانس ساعت 1 برسیم. ساعت 12:50 می رسم چهار راه ولیعصر. سیاوش انقدر عجله دارد که فرصت سلام درست و حسابی هم پیدا نمی کنیم. سوار تاکسی می شویم تا طالقانی. از آنجا تا خود سینما فلسطین می دویم. دویدنمان تا طبقه ی سوم ادامه پیدا می کند. روی صندلی ها می افتیم، نفس زدنمان که بند می آید فیلم ُ شروع می شود. تا آخر فیلم نفسمان در سینه حبس می شود. از لحظه ی اول فیلم درگیر شدم. انعکاس شکسته ی برج های این شهر شلوغ در شیشه های رفلکس، زمختی و نا متوازن بودن زندگی آدم ها را خوب به رخ می کشد. ماشین چکامه چمانی توی شیشه های رفلکس و کسی که تازه از زندان آزاد شده و برای رفتن به خانه اش پول ندارد... قسمت اول فیلم داستان همین دو نفر است و به زیبایی روایت شده، بازی ها تئاتری اما قابل باور است و نقش به جان بازیگران نشسته است، تا اینجا به شدت درگیر فیلم می شویم، ریتم فیلم تند است و حجم باز تصاویر و زیبایی دیالوگ ها بالاست، گاه باید به نفس نفس بیفتیم تا به ریتم فیلم برسیم. نجات شکوندی و داستانش، چکامه و تیک های عصبی و نقش بازی کردن های متعددش، و در پایان تقاضای قتل خواهرش،هیجان انگیز است و از قد و قواره ی سینمای این روزهای این مملکت یک سر و گردن بالاتر است.با فیلم پیش می رویم تا لحظه ی آخر که ملاقات خواهر چکامه با نجات است. بازی می خوریم.در این که خواهری در کار نبود شک نداشتیم، اما دیالوگ نجات مثل یک شوک است: قبول شدم یا تجدیدم؟ با یک فاصله گذاری برشتی غافلگیر می شویم. تمام این مدت فیلممان کرده بودند! این دو نفر داشتند فیلم بازی می کردند. به پشت صحنه ی یک فیلم خوش آمدید.
داستان بعد تازه ای می گیرد با دو بازیگر طرفیم در پشت صحنه. تهیه کنندگان با دریافت پول از اسپانسر به جای بازیگر مرد، یک چهره ی تجاری را به کارگردان تحمیل می کنند. کپی مبتذلی که از جنس نقش نیست و نان ظاهرش را می خورد ... فیلمبرداری دوباره شروع می شود. و دوباره در همان سکانس حالا یک کپی بی استعداد، تازه کار و مبتذل دیگر به جای زن قصه تحمیل می شود، باز هم پول کار خودش را می کند. فیلمی که در بیست دقیقه ی اول داستان دیدیم و انتظار می رفت یک شاهکار باشد، تبدیل می شود به یک فیلم تجاری بی مایه.کارگردان هم کنار گذاشته می شود. فیلمنامه ی محکم فیلم تبدیل می شود به هجو گونه ای نچسب. بازیگران اصلی سکانس آخر را در خود ادامه می دهند. جلوی سینمای سوخته « ملکی که به فروش می رسد» با کشته شدن چکامه به آخر داستان می رسیم. خنجر از پشت خوردن داش آکل وار فیلم های ما، موتیف های خاص سینمای بیضایی، همه به طرز قابل قبولی بر جان می نشینند. چراغ ها را که روشن می کنند منگیم. اشکی گوشه ی چشم سیاوش را تر کرده ، روح من هنوز درگیر فیلم است. تلو تلو خوران از پله ها پایین می آییم. آمادگی وارد شدن به نور را ندارم. راه می رویم.معمولا همیشه فیلم های این فرمی را یا تنها می دیدم یا با آدم هایی که نبودشان بهتر از بودنشان است. هر بار هم که از سینما بیرون می آمدم سرخورده بودم از این که کسی نیست در مورد فیلم و احساسم به طور جدی با او سخن بگویم.این بار نیازی به سخن گفتن نیست. هر دو مطمئنیم که جان کلام فیلم را گرفته ایم. به شخصیت ها می اندیشم، به دختر چکامه، به دستیار کارگردان و به خیلی های دیگر که نقششان کم است اما حضور جدی دارند. به تمام حرفهایی که بیضایی زده می اندیشم. خوشم می آید که حرفش را توی صورت مخاطب تف نکرده. فیلمی ساخته که هم اجتماعی است، هم عشق دارد، هم اکشن است، و حتا گاهی نقبی به فیلمفارسی و سینمای گیشه هم زده. به قدر خودش راجع به سیاست و نقش پول هم حرف دارد اما هیچ کدام از این ها را به زبان نیاورده. حال می کنم با همچین فیلمی. که این همه حرف را به زبان بی زبانی زده. دم شما گرم استاد!
یک سپاس ویژه هم بدهکار سیاوش هستم که دعوتم کرد به تماشای فیلم و خراب پایه دیدن فیلم هایی است که حرفی برای گفتن دارند که قرار هم نیست هر کسی حرفشان را بفهمد. ممنون که بیرون اینبار بیرون آمدنم از سینما سرخوردگی نداشت.
+نوشته شده درسه شنبه 1388/01/18ساعت 23:56 توسط نازیا دلیرنیا | | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پيوندها disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS ![]() |