تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



چند روز پیش در یک عملیات انتحاری با کله وارد بیست و یک سال شدم. از چند شب  قبل به بیست و یک سالگی فکر می کردم. توی رمان های کلاسیک دوره ی نوجوانی، بیست و یک سالگی مفهوم خاصی داشت.شهروند شدن بود، با امتیازات گوناگون: قانونی شدن،داشتن حق رای،حق مالکیت،مسئولیت کیفری و حق نوشیدن آبجوهای قوی... خلاصه بیست و یک ساله شدن در داستان های کلاسیک برابر بود با مستقل شدن.   به خودم که فکر می کنم می بینم برای من 15،18،یا 21 سالگی فرق چندانی ندارد.درست است که از 15 سالگی می توانم حساب پس انداز شخصی داشته باشم، اما حساب مالی بدون استقلال مالی و تحت نظارت والدین سخت گیری که اندک دارایی آدم از چشم های تیزبینشان مخفی نمی ماند،زیاد هم چنگی به دل نمی زند. حق رای هم با وسعت تقلبهای انتخاباتی چیزی است در مایه های کشک و خیار شور! گواهینامه داشتن بدون ماشین(خداوند پولش را عنایت کند) آدم را یاد درس عالم بی عمل و زنبور بی عسل چهارم دبستان می اندازد.حساب مسئولیت کیفری را هم گویا کرام الکاتبین با این اعدام های زیر 18 سال ج.ا.ا معلوم کرده. نتیجه گیری اخلاقی:در هر سنی که باشیم تف هم کف دستمان نخواهند گذاشت چه رسد به مزایای قانونی شدن! ( این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی...)   و اصولا 21 ساله شدن چیز سختی است به خصوص وقتی که آدم دختر هم باشد!(این یکی در هر سنی که باشی سخت است )اصلا برای یک دختر در ایران چه فرقی دارد که چند ساله شود؟ وقتی که سن به آدم استقلال نمی دهد مگر فرقی دارد 12 ساله باشی یا 50 ساله؟ وقتی که 50 ساله هم باشی برای سرنوشتت کس دیگری تصمیم خواهد گرفت و برای سفر کردن اجازه ی یک مرد باید گوشه ی پاسپورتت را مزین به این ظلم کند ، دیگر سن و سال مفهومش را از دست می دهد. آزادی فردی همنشین باقالی ها می شود و تو محکوم می شوی تا پایان عمر تحت سرپرستی پدر، شوهر یا پسرت باشی. قانون هم که به صورت فرت و فرت از این مردسالاری حمایت کرده و اسلام هم که ...(استغفرال...!بنابر احتیاط واجب گوشه ی لبتان را هم بگزید.) اشکال ندارد بچه دار می شویم سرمان گرم می شود و این حرفها فراموشمان می شود! یک زندگی مستقل داشتن تبدیل می شود به یک رویای دور. خنده دار است نه؟ نصف بیشتر دختران ایرانی اختیار موهای صورتشان را هم ندارند، هه هه هه زندگی  مستقل!!!    21 سالگی را در شرایطی شروع می کنم که حس می کنم  به شدت تحت فشارم. به شدت دارم خرد می شوم و صدای شکسته شدن شانه هایم را می شنوم. در شرایطی که تمام افکارم را کنار گذاشته ام برای بررسی و بازنگری و به شدت به یک هویت فردی با پی محکم، مهندسی ساز و بتون آرمه نیازمندم.   در سالی که گذشت به یک روش جالب رسیدم چیزی در مایه های برهان خلف. بیاییم به درستی هر چیزی شک کنیم از قانون جاذبه و سفیدی ماست بگیر تا وجود خدا. بعد دو حالت بیشتر ندارد یا درستی قضیه اثبات می شود و یا یک فکر اشتباه از ذهنت کنار گذاشته می شود. خلاصه ی کلام حقیقت جویی ِشیرینی است. با همین روش دین را،خدا را، قانون را، بافت جامعه را و زندگی را بررسی کردم. بعضی رای اعتماد گرفتند و بعضی ...   در سالی که گذشت روایت نابی از عاشق بودن را بر دلم نوشتم. هادی به زندگی ام معنا داد.جامه یی بود از مهر که به تن کردم و جرئتی ست برای پرواز. فسخ عزیمت جاودانه ی من! تاثیرش بر زندگیم انکار ناپذیر است. بیش از تمام دوست داشتن ها دوستش دارم.در سالی که گذشت هادی انگیزه ای شد برای خوب بودن،خوب ماندن و درست زندگی کردن. اصول ثابتی را یافتن و به آنها پای بند ماندن. انگیزه ای شد برای شکوفا شدن، رشد و زندگی موفق و ... هادی درست ترین آدمی ست که به عمرم دیده ام. در هیچ گزاره اش نمی توان شک کرد. اگر بخواهم برای سال پیش Top 10  انتخاب کنم هادی مهم ترین تاپ 10 خواهد بود.   نکته ی مهم دیگر در سال پیش پیدا کردن مسیر زندگی بود. این که یک روز از خواب بیدار شوی و کشف کنی بدون انیمیشن نمی توانی زندگی کنی از آن اتفاق های نادر است که شاید برای هر کسی پیش نیاید. (پیدا کردنش به این سادگی هم نبودا)   ایجاد حس مسئولیت، در آوردن مخ از آکبند بودن و تحقیق و تحقیق و تحقیق از دیگر ویژگی های سال پیش بود.در یک کلمه می توان گفت یاد گرفتم خودم باشم و از خود بودن ابایی نداشته باشم، در عین حال سعی کنم خود را بهترش کنم. در این یک سال توشه ی زندگی جمع کردم برای خودم. اطلاعات آپدیت شده به عنوان راهنمای مسیر، انیمیشن به عنوان نوعی هدف و مسئولیت پذیری و اعتماد به نفس کارت سوخت مسیر!   هر چند که من و هادی روز های غیر تولد مشترکمان را جشن می گیریم( می شود تقریبا 363 روز! --ر.ک آلیس در سرزمین عجایب و آرش خوشخو--) اما از تمام رفقا، فک و فامیل و امت همیشه در صحنه ممنون که یادشان بود و آره و اینا! و خلاصه از خجالتمان در آمدند!!! دمتان قیژژژژژژژژژژژژژژژژ!  
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/08/30ساعت 3:13 توسط نازیا دلیرنیا |

باز هم خاتمی



 

دیروز برو بچز موج سوم همایشی داشتند برای دعوت از خاتمی. این همایش خیلی چیزها را در من زنده کرد. یادم آورد که چقدر خاتمی را دوست دارم. یادم آورد که این مرد باعث می شد احساس غرور کنم و یادم آورد که در این 3 سال هیچ کدام از این حس ها به سراغم نیامده. وطن پرستی ام زیر تحقیر های داخلی و خارجی له شده.با شنیدن واژه عدالت عق می زنم و وقتی به دموکراسی در ایران فکر می کنم سر درد می گیرم و با شنیدن کلمه ی فقر، سه دقیقه به دیوار خیره می شوم و بعد جیغ می کشم!

در این سه سال خیلی چیز ها عوض شد.مناسبات اجتماعی تغیر کردند و گوجه فرنگی به یک میوه ی اشرافی تبدیل شد. ملت شدند صدقه خوار دولت. و جوانی ما در خیابان های همین شهر تحقیر شد. یادم آمد که 3 سال پیش مثل یک شهروند با عزت در خیابان راه می رفتم. مثل یک مجرم با دیدن ماشین های گشت دست و پایم را گم نمی کردم...

و یادم آمد بغض مردی را که آبرویش را، تنها سرمایه اش را برای ملت ایران(که آن روز ها عزتی داشت) گذاشت روی دایره. یادم آمد روزی را که می گفت از طرف ملتی سربلند آمده و به نام ملت ایران پیشنهاد می کند سال 2001 سال گفتگوی تمدن ها باشد.یادش به خیر آن روزها وقت سخنرانی یک ریس جمهور سالن کنفرانس سازمان ملل خالی نمی شد! راستی این ملت ایران چقدر این روزها واژه ی دوری است. ملت ایران کجاست؟ دیروز لیلا حاتمی بغض کرد و گفت خاتمی باید بیاید، به خاطر بچه هایی که نمی خواهند از سرزمینشان بروند.

خاتمی دیروز درد نوستالژی را در من زنده کرد. آن روز ها روزنامه از نان شبمان واجب تر بود. جامعه،نشاط، توس، عصر آزادگان... باور می کنی روزگاری سخن از کنسرت بزرگان موسیقی در ایران بود؟ باور می کنی همین مردمی که این روز ها نان ندارند بخورند روزگاری کتاب می خریدند، تئاتر می دیدند؟یادت هست چقدر NGO داشتیم؟ یادت هست تولد دوباره ی موزیک را؟ این سه سال به اندازه ی چند سال عقب رفته ایم؟

یاد باد،یاد گذشته شاد باد

این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد

یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود

مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود

سهم من از بوسه ی باد

چی بگم؟ ای داد و بی داد!

همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد!

 

آقای خاتمی دوست داشتنی


به حرمت تمام بغض هایی که در این سه سال فرو خورده ایم، به خاطر روز هایی که به پایت ایستادیم (با نامرد ها کاری ندارم) به پای ملت ایران بایست!می دانم سخت است، فراموش نکرده ام آن همه هزینه را که از جیب اصلاحات رفت.می دانم نه عصایی داری که تبدیل به اژدها شود، و نه ید بیضایی. می دانم که 16 آذر 83 سزاوارت نبود. اما به خاطر همان ملتی که روزی سر بلند بود بیا! بیا و دمی کنارمان باش. فقط باش! این بار مسئولیت کم کاری مان را روی دوشت نخواهیم گذاشت. این بار توقع معجزه نخواهیم داشت. فقط می خواهیم که باشی. نه به خاطر آن همه نوستالژی، به خاطر فضای نفس کشیدن، که هر روز تنگ تر می شود. به خاطر تمام آدم هایی که دوست دارند ایران را سرزمینشان بدانند. حالا که تاریخ این بار را روی شانه هایت گذاشته،حالا که سرنوشت ما به تو گره خورده، حالا که تنها کسی هستی که می تواند،بیا و نگذار روزی دریغ و افسوس نصیبمان نشود. تو بیا که تنها سرمایه مان هستی.

بیا و نگذار ملت ایران باز ملعبه ی پوپولیسم شود.نگذار شانه های ملت ایران زیر سنگینی و فشار خم شود.فشاری نه برای ایران، برای پر کردن آلبوم شخصی! می دانیم که تو نیازی به آلبوم نداری. می دانیم که برای شانه های خمیده مان حرمت قائلی. بیا و نگذار گوش ملت ایران به دروغ و فساد و ریا عادت کند. می دانیم که تو شخصیت داری. بیا و جلوی روزی را بگیر که از ایرانی بودن شرمنده شویم.... بیا و بزن قدش سید!

 

 

حرفهایمان را گناه کبیره هم که تلقی کنند، باکی نیست. ما نوادگان حلاجیم!

 

 

پی نوشت:این هم شعر طنزی است از نیما دهقانی. سر بزنید حالش را ببرید!



+نوشته شده درجمعه 1387/08/17ساعت 23:29 توسط نازیا دلیرنیا |

«شب‌ها لیلا در تخت خود دراز می‌کشید و برق‌های ناگهانی
سفیدرنگی که از پنجره‌اش معلوم می‌شد را نگاه می‌کرد. به صدای رگبار مسلسل‌ها گوش‌
می داد و تعداد موشک‌هایی را می‌شمرد که زوزه‌کشان از روی خانه‌شان گذشته با موج
خود گچ‌های سقف اتاق را روی سرش می‌پاشیدند. بعضی شب‌ها نور آتش موشک‌ها به قدری
زیاد بود که می توانستی با آن کتاب بخوانی و خواب هرگز نمی‌آمد و اگر هم می‌آمد
رؤیاهای لیلا سراسر آتش و اعضای بدن جدا شده و ناله زخمی‌ها بود.
صبح هم آرامش نداشت. صدای اذان که بلند می‌شد ، مجاهدین اسلحه‌هایشان را کنار
گذاشته ، به سمت قبله ایستاده و نماز می‌خواندند. بعد دوباره جانمازها تا می‌شد و
تفنگ‌ها پر شده و از کوه‌ها به کابل آتش می‌شد و کابل هم به کوه‌ها آتش می‌کرد. لیلا
و بقیه شهر ، درست مانند سانتیاگو که شاهد تکه‌تکه شدن ماهی بزرگش توسط کوسه‌ها
بودند ، فقط باید تماشاچی می‌بودند.»




1) هزار خورشید تابان را خواندم. گاه با نفس های منقطع و خشمی که در من می جوشید و گاه با تنی سرد و واداده. و هر بار این حقیقت محکم تر و عمیق تر بر ذهنم کوبیده می شد که دختر به دنیا آمدن در یک کشور اسلامی کلاه به غایت گشادی است بر سرمان!!!

تمام شدن کتاب مصادف شد با روز دختران! پارسال هم همین جا راجع به این روز نوشتم. حالا بعد از یک سال به عمق رفتار نفرت انگیزی که در کشور های اسلامی با زن ها می شود پی برده ام . چه ساده ایم که بردگیمان را جشن می گیریم.

2) در نظر اول، کلاس این کتاب خالد حسینی از بادبادک باز خیلی پایین تر بود. توی خیلی از نقد هایی که خواندم نوشته بودند کار عامه پسندی است.(هر چند که از دیدگاه پست مدرن، عامه پسند بودن اصلا چیز بدی نیست!) روایت کار مصیبت نامه ی کلاسیکی بود که حضور نویسنده در جای جای آن حس می شد.چیزی در مایه های دیوید کاپرفیلد.داستانش هم جوری بود که خودت را هم بکشی نمی توانی بیش از یک بار بخوانیش، مگر اینکه اعصابی فولادین داشته باشی.

اما...

3) تمام شگرد کتابش در همین اما خلاصه می شود. کتاب را به عنوان یک زن خواندم. به عنوان کسی که در مجاورت افغانستان زندگی می کند. به عنوان شهروند کشوری که عقاید طالبانی رقیق شده بر آن حکم فرماست. مثل یک زن دلم به حال مریم سوخت، لیلا را ستودم ، عاشق طارق شدم و از رشید کینه ی عمیقی به دل گرفتم.اما آنچه بر من گذشت چیزی فراتر از درگیر شدن یک خواننده با یک داستان بود. من داستان ظلمی را که به نام دین بر زنان روا گشته بود حس می کردم. زنانی که هر کارشان با حضور یک مرد معنی پیدا می کرد. زنانی که ناچار بودند با پیرمزدهایی 40 سال بزرگ تر از خودشان ازدواج کنند. و فرقی نداشت آن زن بتواند مشتق دوم یک معادله را بگیرد، جغرافیا بداند و مسائل سیاسی دور و برش را تحلیل کند. نهایتا زن و کیسه بوکس یک مرد زورگو بود و بس. وقتی این مرد زورگو دندان های مریم را شکست، وقتی سر لیلا را به دیوار می کوفت این من بودم که درد را حس میکردم.کمابیش این صحنه ها را دیده بودم.

4)و طالبان. می توان گفت ج.ا.ا کمی ملایم تر است فقط! رهبر در مورد این کتاب تنها به تصویر دروغین امریکای نجات بخش اشاره کرده . انگار نه انگار که زنان این کتاب رنج کشیده اند.

5) نمی دانم چطور می شود این نوع از اسلام را با مناسبات دنیای امروز پیوند داد. از وقتی به تناقض هایش پی برده ام، و به رفتار تبعیض آمیزو ... نتوانستم مثل قبل با دین مهربان باشم.وقتی هزار خورشید تابان یا خاطرات واریس دیری را می خواندم، مو به تنم سیخ می شد.اما دیشب، در حالی که ذهنم هنوز درگیر کتاب بود، با یک کتاب جدید آشنا شدم.کتابی از ارشاد منجی. حرفهای این زن همجنس باز اقلا از حرفهای خزعلی و امام جمعه های مشهد و ارومیه!!! منطقی تر است.شاید بعد ها بیشتر نوشتم.



 
+نوشته شده درشنبه 1387/08/11ساعت 0:30 توسط نازیا دلیرنیا |



اولین بارون پاییز امروز بارید. من با سوت آهنگ rain  رو می زدم و می رفتم. در حالی که افتتاح کفشای نوم مصادف شده بود با گِل مال شدنشون، در حالی که از سرما خودمو بغل کرده بودمو دندونام به هم می خورد، به یه نتیجه ی وحشتناک رسیدم. تبدیل شدم به یه آدم آکواریومی. زیبایی های طبیعت رو فقط از پشت شیشه دوست دارم.

« زمستون، برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره، زمستونا برای تو همیشه»

این دقیقا تلقی من از طبیعته. برف و بارون قشنگه، به این شرط که من سرماشو حس نکنم. تابستون قشنگه به این شرط که زیر باد کولر لمیده باشم. نتیجه ی به شدت غم انگیزیه!احتمالا انحطاط بشر که می گن همینه!!!چشم انداز سرما و شال گردن، خفه کننده است!!! این که آب دماغت تو سرما تبدیل به استالاکمیت بشه و  دستت به هیچ دستمالی بند نباشه.بن بست یعنی همین.نه؟؟؟می دونم که خیلی نگاه گندیه نسبت به طبیعت! حتا آدم می تونه با این نوع نگاه احساس نفهمی بکنه، اما... آخه شما که با تی شرت یقه اسکی اختناقو حس نکردید!!!

اما یه چیزی هست که هنوزم می تونه آدمو به طبیعت پیوند بده.هوا هر چقدر سرد یا هر چقدر گرم باشه،آفتاب رو مخت نیمرو درست کنه یا زیر بارون و تگرگ له بشی، بازم یه پیاده روی دو نفره به همه اینا می ارزه.


 
+نوشته شده دریکشنبه 1387/08/05ساعت 23:30 توسط نازیا دلیرنیا |