سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
دکتر می گوید از چیزی رنج می برم و اثرش روی پوستم حک می شود. رنج بر پوسته ی خشکم فشار می آورد، مثل دود سیگاری بی قرار بر ریه ای مسدود. شاید حالا دلایلی برای شاد بودن داشته باشم. آتش بس پدر و مادرم، ثبت نام در کلاس انمیشن استاد زرین کلک، امید به ماشین دار شدن و ... اما شاد نیستم.توقع داشتم خوشحال شوم، اما نشدم! می دانم که زندگی را زیادی جدی و گاه سخت می گیرم. می دانم که هر روز دغدغه های بیشتری در ذهنم انباشته می کنم ، می دانم که بدجور با آینده درگیر شده ام، اما، نمی دانم چطور می توان شاد بود. تنها می دانم که دود سیگار می تواند گهگاه رها شود، مثل وقتهایی که روی چمن های نزدیک دانشگاه کنار هادی می نشینم، مثل وقت هایی روی قسمت آکاردئونی متروهای نقره ای می ایستم، چشمهایم را می بندم و خود را به حرکت موج گون مترو می سپارم، مثل وقت هایی که خنکای نسیم صبح را درون ریه ام می کشم و از پارک اقاقیا می گذرم، مثل وقت هایی که کازابلانکا گوش می کنم و به هادی فکر می کنم.اما حیف ،حیف که دود سیگار رها هم که شود، تمامی ندارد و درد همچنان دامنه دارد...
+نوشته شده دردوشنبه 1387/07/08ساعت 23:41 توسط نازیا دلیرنیا | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پيوندها disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS ![]() |