تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



قییییییییییییییژ قیژ قیژ قییییییژ! چشمهایم را بستم. با صدای مودم دایال آپ دریک تونل تاریک با سرعت غیر قابل تصوری پیش می رفتم. می خواستم به جایی دیگر پرتاب شوم، از دست اطرافم، دغدغه هایم و جهنمی که در آن به سر می بردم راحت شوم. صدای مودم قطع شد، چشمهایم را باز کردم. باز معجزه اتفاق نیفتاده بود. شاید هنوز کسی آدرس مرا به معجزه نداده باشد. بچه هم که بودم، هر داستان را هزار بار می شنیدم، شاید این بار معجزه شود، شاید حسنی زودتر حمام برود و بچه ی خوبی شود،شاید کرم ابریشم پروانه شدنش را بفهمد ... اما هیچ وقت معجزه نشد. هیچ وقت نتوانستم جلوی مادر ناتنی سیندرلا بایستم،تا در را قفل نکند...



 

زل زدم به لیست خاموش مسنجر. به نام کسی که حتا در دنیای صفر و یکی هم می شد سر روی شانه اش گذاشت. می گوید باید به جای انتظار معجزه، خودم معجزه شوم. وقتی ناجی نیست، خودم منجی شوم. قدم را از قد قفسم بلند تر کنم...

 

در شرایطی نبودم که بتنوانم از این فکرهای مثبت بکنم. من بودم و جهنم و تمام فعل های منفی دنیا که جذب مغناطیسم شده بودند.تو بودی میان مادر و پدر کدام را انتخاب می کردی؟ من که همیشه از این سوال طفره می رفتم.اما این سوال بدجور یقه ام را چسبیده بود. در نا یقینی مطلق بودم!

+نوشته شده درشنبه 1387/06/30ساعت 0:13 توسط نازیا دلیرنیا |

مشخصاتم را روی برگه می نویسم.

 نام و نام خانوادگی: نازیلا دلیر عبدی نیا   فرزند : خسرو صادره از: تهران

تاریخ تولد: ؟ به این جا که می رسد کمی فکر می کنم. همیشه ذهنم در پردازش تاریخ تولدم کند بوده. همیشه برای نوشتن تاریخ تولدم اول به آبان 67 رفته ام و بعد با یک برگشت به عقب 2 ماهه رسیده ام به 28 شهریور 67. شاید خیلی ها مثل من باشند. خیلی ها واقعه ی وجودشان با آنچه مکتوب است تفاوت داشته باشد، اما شاید برای هیچ کس به اندازه ی من مهم نباشد.

شاید حقیقت را در همین تولد دروغین یافته باشم. فاصله ی مکتوباتی که برای ثبت واقعیات ایجاد شده اند و آن چیزی که واقعا هست. شتابی که این تاریخ به زندگی ام داد تا همیشه از هم سن و سال های جلو باشم ... به هر حال روی برگه های هویتم نوشته اند امروز تولد من است! ازاین که هویتم با عدد ها مشخص شود بیزارم. برگه های هویت من تمامن دروغند. 20 سال با تاریخ تولد دروغین و با شماره شناسنامه ای که ارقامش جا به جا شده اند زندگی کرده ام و خوب آموخته ام که نمی شود برای آدم ها شماره سریال قائل شد.اگر هم بشود، من یک آدم بی شماره سریال خواهم بود.

 

 
+نوشته شده درپنجشنبه 1387/06/28ساعت 0:0 توسط نازیا دلیرنیا

مادر هادی کنارم نشسته، کمی اخم کرده، اما رگه های مهربانی را می شود ته چهره اش خواند، هر چند که جرئت ندارم به صورتش نگاه کنم. پدرش آن طرف تر تلفن به دست و عصبانی با کسی حرف می زند که نمی توانم حدس بزنم کیست. دلهره ی عجیبی دارم. با هم پچ پچ می کنند و در آخر مادرش رو به من می گوید: تو رو قبول می کنیم. اما جوری می گوید که گویی حرفش بیشتر از سر اجبار است. هادی هیچ نمی گوید، حتا نگاه هم نمی کند، نه به من، و نه به هیچ کس دیگر. صدای زنگ می آید. اوه! بگذار ببینم آخر قصه ی ما به کجا خواهد کشید. نه! ساعت لعنتی خوابم را نابود کرد.

 

کلوزآپ دختر حزب اللهی دانشگاه را می بینم.با همان چادر و همان سبیل های سبز شده ی بالای لبش، ائتلاف کرده ام یا خیانت؟ نمی دانم! منم و احساس گناه. بالای برج بلندی ایستاده ایم، داریوش و دوستانش به من می خندند و دختر چادری محکم تر دستم را می فشارد. می خواهم از بالای برج پایین بپرم. با صدای ناله های وحشتناکی به دنیای واقعی بر گشتم. مادرم کابوس میدید. رنج را میان ناله هایش حس می کردم، بی آنکه کلام معنی داری از گلویش خارج شود. صدایش زدم. مثل برق گرفته ها از جا پرید. در خوابش داشت با مرده ها کلنجار می رفت.مرده ها از او فاتحه می خواستند...

هر شب به علت شلوغ بودن روی تختم دون کیشوت وار در جایی از خانه حضورم را ثبت می کردم.آن شب دم در اتاق خواب روی زمین خوابیده بودم و هر بار که در باز و بسته می شد با پیشانی ام از خجالتش در می آمدم و خوابم نصفه می ماند.صدای ویز ویز ویبره ی موبایل باز مرا از خواب باز داشت. سه چهار ساعتی خوابیده بودم وبارها میان خواب ها و اتفاقات پیچیده از خواب باز مانده بودم.

-الو؟

مامان: سلام!

- خب؟

مامان: تو چرا به جای کارت عابر بانک کارت مترو تحویلم دادی؟

وای خدا به خیر کند! صبح در اوج خواب الودگی فرق کارت مترو و کارت شتاب را از هم تشخیص نمی دادم.

مامان: برو بانک پول به حساب من واریز کن. کارم گیره!

رفتم. به قول مایاکوفسکی:( عنق تر از عنق! و دستکش چرمی ام را گاز گرفتم! ) هر پاچه ای هم جلویم می گذاشتند گاز می گرفتم! قیافه ی فوق العاده ای داشتم. صورت پف کرده و چشمان خواب آلود و ذهن منگ! دم دست ترین لباس ها را پوشیدم. با آن شلوار گله گشادم یک پا ابر شلوار پوش شده بودم. با مانتوی قهوه ای و این پیش بینی که روزم هم همین رنگی خواهد شد. تا بانک تلو تلو خوران رفتم و پاهایم را روی زمین کشیدم.. هر فرکانسی را به بالشم دایورت می کردم. بانک لعنتی امکان انتقال وجه برای کارت پارسیان نداشت. بکوب سوار اتوبوس شدم و خودم را رساندم به یک شعبه ی بانک پارسیان. شاید آنجا فرجی شود!!! رد شدن از خیابان و منگی حاصل کم خوابی بماند. دیشب خوابم نمی برد. با خودم بحث مبسوطی در باب مزخرفات عالم امکان راه انداخته بودم و بی نتیجه به خواب رفته بودم درست وسط صفحه های کتاب جنگل واژگون!

اینجا هم امکانی به نام انتقال وجه تعریف نشده! پول را گرفتم. باید برای رساندن پول خودم دست به کار می شدم. باز رفتم سراغ اتوبوس. گندش بزند این روز! عینکم را هم جا گذاشته بودم ، تقریبا چیزی نمی دیدم.در اتوبوس کمبود چیزی را حس می کردم. هد ست را هم جا گذاشته بودم. صدای پیشرو ته مغزم سوت می کشید: (اینجا چی کار داری؟......لعنتی اینجا جهنم!......مگه نمی بینی من چه شکلیم؟......

لعنتی اینجا جهنم!......برو......برگرد.

اینجا بهاره ولی برگ درختا زردن
اینجا جهنم ساکته نیا برگرد
زندگی با آدم نما ها چشمام و تر کرد
جنایت و خونریزی داره ادامه هر شب
بیا اینجا هوا واسه نفس کشیدن هستش
اما اگه چشمات و باز کنی نمی شه بسه
بزا بگم جهنم ساکت اسمه شهره من
روزا آرومه ولی شبا فکر مرگتن )

باز  باید اتوبوس سوارمی شدم. حتا یادم رفته بود پول ته کبفم را بشمرم. سوار بی آر تی شدم .مسافر ها خیره نگاهم می کردند، از بس خمیازه کشیده بودم در جمع و جور کردن فکم مشکل داشتم! ازدحام جمعیت و ترمز ناگهانی برای یک لحظه خواب از سرم پراند. نمی دانستم باید به شرایطی که داشتم می خندیدم یا گریه می کردم؟ اصلا این تراژدی بود یا کمدی؟ داشتم برای مامانم پول می بردم که شکایت نامه اش را تمبر بزند، شکایت نامه اش از بابایم! با هم بخندیم یا به حال هم گریه کنیم؟ مسئله این است!

 از ترس این که یک ایستگاه بعد از میدان فروسی پیاده شوم، از این ور بام افتادم. مجبور شدم کلی پیاده روی کنم. باز در فکر جهنم ساکت بودن این دنیا بودم. بعضی تکست های رپ زیادی با معنی هستند.به دادسرا و مامان رسیدم و ماموریتم انجام شد.

حالا گوشه ی حیاط دادسرا روی پله های سنگی نشسته ام احساس بی قراری ام را در پاهایم جمع کرده ام، پاهایم در کفش هایم جا نمی شود.حالا دارم  قد تقریبی شخصیت داستان دیشب را حساب می کنم.60 فوت به سانتی متر چقدر می شود؟همین بود! از دیشب تا حالا ذهنم را اشغال کرده بود و آزارم می داد. همین مسئله ی ساده!تقریبا 180 سانتی متر می شود! این جا آنقدر وقت هست که بشود به خیلی چیز ها فکر کرد. از بی قراری چند لحظه پیشم دیگر خبری نیست.به آدم هایی که از در دادسرا بیرون می آیند نگاه می کنم. بعضی ها را در ذهنم ادامه می دهم. اتاق کارشان را نصور می کنم و آشپزخانه شان را می بینم. این از دست فکر هاست که از هادی به من سرایت کرده. بهترین کاری که می شود وقت های انتظار انجام داد. اوه هادی! فکرم می رود پیش مادرش، که وسط خوابم نشسته، لبخندش واضح تر می نماید، پدرش هنوز با تلفن حرف می زند و خودش ساکت و معصوم گوشه خوابم ایستاده است.دوست داشتنی مثل دیدار پنجشنبه.

 

پی نوشت: این متن نه قرار است معنی داشته باشد و نه هیچ چیز دیگر. تنها تجربه ای بود در باب: زنده ام که روایت کنم!

 

 
+نوشته شده دریکشنبه 1387/06/24ساعت 0:29 توسط نازیا دلیرنیا

 

از اردیبهشت ماه است که دیگر دلم با وبلاگ نیست. تقریبا دلم با هیچ ریسمانی که مرا به این دنیا گره می زده نیست. هادی از این قضیه مستثناست.

از خیلی وقت پیش ریسمانهایم را گم کرده بودم. به خیلی چیزها شک کردم و پایه ی خیلی از اعتقاداتم ویران شد. خیلی چیزها را که آرمانم می پنداشتم، جایی میان کوچه پس کوچه های زندگی جا گذاشتم و زندگی روی سگش را نشانم داد. هنوز هم در نایقینی ها غوطه می خورم. هنوز سنگ بعضی چیزها را با خودم وانکنده ام.

تنها فرقم این است که پذیرفته ام تا اطلاع ثانوی زندگی همین گندی هست که هست!یا می شود کمی خوش بو ترش کرد یا این که کلا لجن هایش را هم بزنیم و بدترش کنیم.

همین که فهمیده ام خوش بویی اش را ترجیح می دهم می ارزد به خیلی چیزها. اقلا تکلیف خیلی چیزها روشن می شود. این که من به هر دلیلی حالا دارم برق می خوانم. هر طور شده باید تمامش کنم. بهتر است خوش بو ترش کنم. به هر دلیلی زندگی مالی ام این است. خب همین قدر هم باید انتظار داشته باشم. به هر دلیلی خانواده ام ، اجتماعم و .. این گونه اند.

20 سال تمام با رویای مدینه ی فاضله زندگی کردم. حداقل حالا فاضلاب دور و برم را پذیرفته ام. منم و زندگی، یکه و تنها. فعلا دارم گل (ل یا ه؟) های خورده را جبران می کنم. بعد ها شاید بشود زندگی را از اینی که هست بهتر کرد.

 

می نویسم از سر خط! نفس فریادم را یافته ام! من رشد کرده ام!


پی نوشت 1: یک تشکر جانانه به هادی نازنینم بدهکارم که رشد و تحولم را مدیونش هستم.


 

پی نوشت2: اگر قبلا رفت و آمدی بود و وبلاگم در یک خیابان فرعی قرار داشت حالا با تبعیدی خودخواسته به انتهای یک کوچه بن بست خواهم رفت. سیستم نظر سنجی را تعطیل کرده ام. اگر نوشته ام را نمی خوانید برایم رد پا نگذارید! برای این که بیشتر دموکراتیک باشیم هر کس متنهایم را خواند و حرفی داشت ببرایم ایمیل بفرستد.لینک هایتان را هم اگر قابل عرضه دانستید آف بگذارید.


+نوشته شده درشنبه 1387/06/23ساعت 4:0 توسط نازیا دلیرنیا