سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
رفقای خوب
و گل سلام قراره یک
وبلاگ باز بشه که می خواد خونه ی گرم دانشجوها باشه. یه پاتوق کوچولو برای همدل
شدن رفقای دانشجو.
حالا هر کس که هم جوونه، هم دانشجوئه و هم دوست داره که دوستای دانشجو داشته باشه می
تونه به این آدرس مراجعه کنه و توی قسمت نظرات وبلاگ همکاری خودشو اعلام کنه.من که عضو
این وبلاگ شدم. خلاصه این که تا دیر نشده عضو شید. قراره بترکونیم. +نوشته شده دردوشنبه 1387/05/28ساعت 0:36 توسط نازیا دلیرنیا
مترو شلوغ است و من دارم زیر بار سنگینی منطق هادی له می شوم. دلم می خواهد از
دست این همه آدم خلاص شوم و گوشه ای بنشینم و به حرفهایش فکر کنم. از پله های
متروی بهارستان که بالا میایم دلم می خواهد از هیاهوی این شهر شلوغ فرار کنم. نگاهم
به خیابان پشت وزرات ارشاد می افتد. بی خیال خانه رفتن، صفی علیشاه را مثل چند
سال پیش پیاده گز می کنم و زیر لب شعر های شاملو را می خوانم. پاهایم بلند تر شده
اند یا این مسیر دراز کوتاه تر به نظر می رسد؟ می رسم به خانقاه، آفتاب دم غروب و حوض آبی پر ماهی اش آرامشی به من می دهد که یافتنش در این شهر شلوغ مثل معجزه است.اینجا را تنها به خاطر خلوت بودنش دوست دارم. چه آرامشی، چه سکوتی. تنها منم هزاران فکر. سرم را به شیشه های رنگی اش تکیه می دهم و به حرفهای هادی فکر می کنم. سرخی آفتاب روی فرش های وقفی خانقاه می افتد.کشکول بزرگ خانقاه و شیشه های رنگی و من، میان بازی نور و سایه. من آرام آرامم.
پی نوشت: از همه ی دوستانی که توی این مدت به وبلاگم سر زدند ممنونم، این هفته امتحانام تموم می شه و به همه سر می زنم. +نوشته شده درشنبه 1387/05/19ساعت 23:54 توسط نازیا دلیرنیا |
من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. سعید عاشق لیلی شد یک عشق شاید کودکانه ، اما با همین عشق ما را به دنیای زندگی ایرانی، زندگی اشراف ایرانی و ... برد. توهم توطئه را برایمان شکافت و ...دایی جان، یک واقعیت تاریخی بود. دایی جان
ناپلئون بهانه ای شد تا به عشق های داستان های ایرانی فکر کنم. عشق سووشون و
چشمهایش و ... اما به جرئت می گویم هیچ کدامشان برایم دلچسب تر از همین عشق ناکم
سعید به لیلی نبود. عشقی که برنده ی آخرش پوری فشفشه بود... آهنگ عمو اسدالله کیوسک را از اینجا بشنوید. +نوشته شده دریکشنبه 1387/05/13ساعت 14:47 توسط نازیا دلیرنیا |
دکتر دندانم را نصف کرد.من صدای خرد شدنش را شنیدم.هنوز در دهانم بود. داشتم به قطعه ای از احمدرضا احمدی می اندیشیدم. دندان از دهانم خارج شد. دندانی که چند سالی با من زندگی کرده
بود.دندانی که در تجربه ی مزه های مختلف با من سهیم بود. حالا یک ساعتی گذشته، دارم آب البالو می خورم، خورشید گرفته و من مزه ی خون و آب آلبالو را از
هم تشخیص نمی دهم، فقط گهگاه خنکی آب آلبالو با گرمی خون مخلوط می
شود و حالم به هم می خورد.متن احمدی را که می خوانم چشمانم را می بندم،خورشید
گرفتگی به اوج می رسد.آنچه کشیدند دندان عقلم بود! ((دیروز دندان مرا کشیدند-50 سال در دهان من بود- در سال های دور در میان
فنجان های شیر و طعم گس چای گم می شد- نان های آویخته در آفتاب را نمی شناخت- در
هنگام تحویل سال به یاد دارم نرگس ها و بنفشه ها را می بویید- سال به سال روز به
روز در خانه ماندم در آینه دندان ها را نگاه کردم- پیر شدیم- دیروز دندان مرا
کشیدند- نه دیگر در هیبت ابر بود نه باران
را دوست داشت- در سرما دندان بود- در تابستان دندان بود- آن هنگام که شیر گرم را می
نوشیدم نمی دانستم دندان مرا دیروز کشیدند- دندان مرا دیروز کشیدند این ترجیع بند
در شعر ماوایی ندارد-آشفته و سراسیمه به خانه می رسم، درآینه نگاه می کنم می گویم:
دندان مرا دیروز کشیدند.)) احمدرضا احمدی +نوشته شده درجمعه 1387/05/11ساعت 15:8 توسط نازیا دلیرنیا | | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پيوندها disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS ![]() |