سه شنبه ي خاكستري |
غروب سه شنبه خاکستری بود! |
مادربزرگ مادربزرگ من احتمالا در مطبخش چای دم می کرده و می گفته یاد چای دم
کردن های قدیم روی هیزم در هوای آزاد به خیر... مادر مادربزرگ من حتما با سماور زغالی چای دم می کرده و می گفته چای هم چای های مطبخ... مادربزرگ من با سماور گازی چای دم می کرده اما هیچ وقت طعم چای های زغالی را
از یاد نمی برده... مادر من هم که با کتری و چای ساز چای
دم می کند می گوید چای هم چای های قدیم... من هم لابد چند سال دیگر دلم هوای چای های چای ساز امروز را خواهد کرد.... بد دردی است این نوستالژی. 1) حافظه ی تارخی ما به گونه ای تنظیم شده که فقط یاد خوش ایام گذشته را نگه
می دارد و بدی هایش را دور می ریزد.مطمئنا اگر برای یکی از مبتلایان به همین
نوستالژیای چای از سختی های چای دم کردن روی هیزم بگویید باز هم خواهد گفت آن چای
ها طعم دیگری داشتند (بین خودمان بماند، او خوب می داند که آن سختی ها را دیگر
نخواهد دید.) مسئله این است که هیچ انسان نوستالژیکی حاضر نیست آن نوستالژی را در
زندگی کنونی اش احیا کند. فقط یاد ها و خاطره ها برایش جذاب هستند. 2) (( بهترین جاهای دنیا جاهایی است که کودکیمان را آنجا سرکرده ایم به شرطی
که دوباره به آنجا برنگردیم.)) باستانی پاریزی دقیقا همین جاست که نوستالژی به یک تناقض بزرگ می رسد. نوستالژی زیباست، جذاب
و شیرین است، به این شرط که در همان ورطه ی رویا بماند. همین که پایش به دنیای
واقعی برسد آن کیفیت جذاب عکس های پانورا فر خواهد ریخت. ما به دنیای مدرنمان
معتاد شده ایم.نوستالژی مثل یک قاب عکس عتیقه است بر دیوار پنت هاوس یک برج بلند. آن
عتیقه جذاب است اما جذابیتش به رفاه پنت هاوس نمی ارزد. 3) من هنوز هم وقتی یاد کارتون های بچگی ام می افتم از شادی ذوق مرگ می شوم. حالا
دیگر یادم رفته رفته که چقدر از خفاش کارتون چوبین می ترسیدم.یا چقدر از دست پینوکیو حرص می خوردم و برای هاچ
زنبور عسل گریه می کردم. حالا وقتی پنج شنبه ها برنامه کودک کارتون درخواستی پخش
می کند فقط صدای خنده های کودکانه ام را می شنوم که به آسمان می رفت... کیفیت انیمیشن های سه بعدی و خوش آب و رنگ شاید با آن کارتون های نقاشی شده ی
دو بعدی ژاپنی قابل مقایسه نباشد.( اما بین خودمان بماند. آن کارتون ها چیز دیگری
بودند.) +نوشته شده دریکشنبه 1386/09/25ساعت 20:55 توسط نازیا دلیرنیا |
تمبر اسپانیایی کورش علیانی مجله ی مردمان زمین یک مجله ی بین الملی است.تازگی ها در این مجله ستونی دایر
شده به نام ((آرزوهای کوچک یکی از مردمان زمین )) هر کس که آرزوی کوچک و برآورده
شدنی ای دارد، می تواند برای این ستون نامه بنویسد. بعضی از خوانندگان که می
توانند و می خواهند این آرزو را برآورده می کنند؛ مثلا زنی بود که آرزو داشت عکس
امضا شده ی اندی گراوس، فوتبالیست انکلیسی را داشته باشد.از بخت خوشش برادر اندی
گراوس –نیکی گراوس- خواننده ی مردمان زمین بود و چنین عکسی را از برادرش گرفت و
برای آن زن فرستاد. از دخترم خواستم که نامه ای برای مردمان زمین بنویسد: (( یک پیرمرد ژاپنی در
تمام عمرش آرزو داشت که بتواند یک تمبر اسپانیایی ببیند.)) مدت زیادی از زمان چاپ نامه ام نگذشت که پستچی هر روز صدها پاکت حاوی تمبر های
اسپانیایی جدید و قدیمی به خانه ی من می آورد. جمع و جور کردن و دسته بندی تمبر ها چند هفته ای طول کشید؛ولی یک چیز از اول
هم مسلم بود؛ تمبرهای من کامل ترین کلکسیون تمبر اسپانیایی در ژاپن بود. بعد از مرتب کردن و دسته بندی تمبرها کسی را برای قیمت گذاری تمبرها
فراخواندیم. با پول مجموعه ی تمبرهایم یک خانه ی زیبا و نوساز خریدم و هم چشم هایم
را عمل کردم. بعد از عمل چشم هایم جزئی از بینایی ام بازگشت و توانستم یک تمبر
اسپانیایی را که نفروخته بودم ببینم و به آرزوی خودم برسم. +نوشته شده درسه شنبه 1386/09/20ساعت 23:5 توسط نازیا دلیرنیا |
می بینم صورتمو تو اینترنت...
فاصله ی من با کامپوترم شاید به اندازه ی فاصله ام با میز باشه، اما فاصله ام با دنیای مجازی تقریبا هیچه. دنیای اطراف برام مجازی تر از این یک وجب اینترنته. من به مدد ای دی اس ال تقریبا از ظهر که بیدار می شم تا بامداد که بخوابم در این دنیا می چرخم و باهاش صاف و ساده ام. شاید چون سایبر اسپیس قدرت فوق العاده ای برای کنترل ارتباط با طرف مقابل در اختیار آدم قرار می ده. تو اینجا حتا این قدرت رو داری که آدمی که نمی خوای در اون لحظه باهاش باشی رو خاموش کنی!!!و برای همین هم هیچ احساس معذب بودنی از حضور آدم ها نداری.تازه اینجا کسی رو هم نمی شناسی و ارتباط آسون تره، چون دیگران هم تو رو نمی شناسن. و می تونی فارغ از ماسک های اجباری دنیای واقعی ،خود خود خودت باشی. چون دیگه از عاقبت رفتارت و این که دو روز بعد که چشمت افتاد توی چشم طرف ، بر می گرده چی بهت می گه و حالا مردم چی می گن و اینا اصلا خبری نیست. اینجا می شه خیلی راحت خود سانسوری رو کنار گذاشت. می شه راحت اون ماسک های کهن سنت ها و الگو ها رو که می خوان با تشریفات و ظاهر سازی از آدم قدیس بسازن کنار گذاشت. توی نت چون ابعاد رابطه بیشتر محدود به واژه هاست و بعد های دیدن و شنیدن و ارتباط زنده و حضوری تقریبا َحذف شده، تو می تونی صادقانه تمام روحتو بذاری پشت ویترین کلمات. اما بعد منفی این قضیه اینه که به همون اندازه که می تونی نقش خودت رو بازی کنی ، می شه نقش دیگرانی که خودت نیستی رو هم ایفا کنی و من از این که آدم ها اینجا هم خودشون نباشن عجیب می ترسم... اقلا صفر و یک ها رو که می شه به شکل خودمون تبدیل کنیم! +نوشته شده درشنبه 1386/09/17ساعت 2:43 توسط نازیا دلیرنیا | این روزها گاه و بی گاه شادی غریبی مرا در بر می گیرد: شادی غریب انسان بودن... یقین دارم عاشق شده ام! +نوشته شده درسه شنبه 1386/09/13ساعت 9:8 توسط نازیا دلیرنیا | منظور این که، نترس همه بهت می گویند از خدا بترس. خود خدا هم شاید می گوید بترس.من می گویم نترس،نترس. از چی می ترسی؟ فکر کرده ای چی می خواهد ازت؟ خدااست. همه ی ما را خودش درست کرده است. می داند چه در چنته مان هست؛ دل، جگر، قلوه ،سیرابی و شیردان، هر چی داری خودش درست کرده است. اگر جگر مرغ بهت داده باشد که شجاعت شیر نمی خواهد که. حسین را می شناخت. می دانست چس بهش داده. گفت چی می دی؟ گفت هر چی. شما جان بخواه. گفت کم است. می شناختش دیگر، گفت کم است.حسین گفت پس چی؟ گفت تو خیلی جان خوبی داری. خیلی قشنگ است. باید هفتاد بار جان بدهی. من را هم می شناسد. تا حالا ازم یک گوشه ی ناخنم را هم نخواسته. می داند نه جگرش را دارم نه جنسش را. همین دهنم را هم قسطی می جنبانم. نترس. با تو کاری ندارد. به تو هزار تا چیز می دهد یکی هم نمی خواهد.به موسی گفت کفش هایت را درآور. گفت این جا جای مقدسی است، کفش هات را درآور. یعنی قبل از موسی کسی از آن جا رد نشده بود؟ یا همه پا برهنه بودند؟ یا بعدش کسی رد نشد؟ یا نوشته زده بودند که: های ملت، کفش هاتان را بکَنید؟ نه، هر کس به معرفت خودش. او موسی بود که گفتندش کفش هات را درآور. من و تو از آن جا رد هم می شویم و عین خیالمان نیست. آتش هم روشن می کنیم. قهوه هم درست می کنیم و می خوریم؛ کسی هم با ما کاری ندارد. حالا؛ منظور این که نترس. از خدا نترس. برو تو دامنش. هیچ نترس. کوروش علیانی من آدم چندان مومنی نیستم. حتا بنده ی زیاد خوبی هم نیستم. اما امروز برای اولین بار توی زندگیم دلم عجیب پر کشید که برم مکه. با همه ی وجودم دلم می خواست مکه باشم... +نوشته شده درشنبه 1386/09/10ساعت 22:56 توسط نازیا دلیرنیا | با پتک بر سرت می کوبم چقدر این جمله رو دوست دارم: برای این که مردم به حرفت گوش کنن نباید آروم روی شونه اشون بزنی، باید با پتک توی سرشون بکوبی! این همون جمله ای بود که جان دو قاتل فیلم هفت می گفت.من عاشق این فیلمم و هر چند وقت یه بار یادش می افتم. تضادهاش برام حیرت آوره. یه شهر همیشه بارونی که بارون به هیچ وجه تطهیرش نمی کنه و فقط گند می زنه به ترکیبش و یه قاتل که می خواد شهر رو پاک کنه. جالبه نه؟ +نوشته شده درجمعه 1386/09/09ساعت 0:12 توسط نازیا دلیرنیا | رعایت رویا و خواب هفتم عطارد دیروز را ندانسته آمدیم امروز ندانسته عاشقیم و فردا روز را... ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره خدا را چه دیده ئی! (به کسی چه مربوط !) می روم کتابی بخوانم، هر چه که باشد. می روم از میان همه ی نامها چیزی، چراغی، چیزی شبیه چراغی بیابم. هی می رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری ست. باید به گونه ئی از کف هفت دریا و دایره بگذرم که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند، زور که نیست، نمی خواهم این صفوف ساکت و مغموم حروف ساده ی مرا دریابند، آینه لو می رود، ستاره لو می رود، نرگس و هوای ساعت سه، سرود مخفی ماه لو می رود. هی می رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم! می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم، می روم از میان تمام رویاها رازی، آوازی، رازی شبیه آوازی بیابم. هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگری ست. زور که نیست، کوتاه بیا دل نامسلمان خراب! پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست، ترا نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند! سید علی صالحی +نوشته شده دردوشنبه 1386/09/05ساعت 1:0 توسط نازیا دلیرنیا |
دلم می خواد همراه یه خر عرعر کنم! تا حالا عرعر کردن خر رو دیدی؟ اصلا مهم نیست که خره از عرعر چه حسی داره.مهم اینه که تو توی اون لحظه چه حسی داری.وقتی خره عرعر می کنه لابد با خودت می گی چه خر غمگینی! اصلا هیچ خری توی دنیا بدبخت تر و غمگین تر از این یکی پیدا نمی شه. در حالی که این فقط صدای عرعر ((خر درونی)) خودته. حالا خر هم در دسترست نبود مهم نیست،اصلا تو فرض کن آواز بلبل، وقتی حالت تو قوطی باشه صدای بلبله رو هم از تو قوطی می شنوی.صدای شیون خودت کاری می کنه که خره به نظرت بدبخت و غمگین میاد.چون اصولا ما آدم ها عادت داریم هر اتفاقی رو به من کوچیک نکبتی خودمون مربوط بدونیم. قبول نداری؟ به جهنم! ولی این عین حقیقته! منم اینو بعد از خوندن ((خداحافظ گاری کوپر)) فهمیدم. خر درونیمو کشف کردم و فهمیدم که دنیا کار خودشو می کنه،این منم که بنا به احساس شخصیم از اون تعبیر های متفاوتی می کنم. اصلا عرعر خر برای من شده عین تاویل متن و تئوری مرگ مولف! این یه جور توهم همذات پنداریه! شایدم بر عکس، دیگران رو با خود همذات پنداشتنه. و جالب اینه که این نوعش معمولا در رابطه ی مستقیم با آدم ها زیاد کاربرد نداره.ممکنه که با دیدن غروب آسمون، وزش باد، درخت بید، خر یا هر چیز دیگه ای این حست رو به اونا نسبت بدی. اما در مواجهه با آدم ها عمرا!!! یعنی اگه تو واقعا غمگین باشی و یکی پیشت باشه و مثلا زیر لب سوت بزنه، تو نمی گی این بدبخت ترین و غمگین ترین آدم دنیاست.حتا ممکنه که فرض کنی نسبت به حس تو بی تفاوته.اما هیچ وقت فرض نمی کنی که این سوت که توی اون لحظه زده می شه، تجلی عرعر درونی خودته.چون توی اون لحظه احتمالا به این نتیجه ی (برای خودت!) منطقی رسیدی که هیچ کس الان توی این دنیای بزرگ درکت نمی کنه!توی رابطه با حیوانات و اشیا چون اونا مفهومی به نام ((من)) در خودشون ندارن،خیلی راحت خاصیت ویژه ای از من بودنت رو بهشون نسبت می دی.اما در رابطه با انسان ها چون یک من حاضر درونشون وجود داره به هیچ وجه حس نمی کنی که اون ((من)) قادره من خودت رو با شرایط خاصی که تجربه کردی درک کنه و واژه ی ((الان)) که توی اون جمله به کار بردم این جا کاربرد خودشو نشون می ده.حالا فرض کن اون سوت رو ضبط کنی و بعد ها وقتی دوباره حالت همون جوری شد گوش کنی، این بار چون سوت همراه با من خالقش نیست و ماهیت جداگانه ای پیدا کرده، خیلی راحت می تونی حست رو بهش نسبت بدی! حتا اگه کلامی روی موزیک سوار شده باشه تو می تونی با اون کلام همذات پنداری کنی یا اون کلام رو وادار به همذات پنداری با خودت بکنی!!!(یعنی فکر می کنی که این کار رو کردی،مثلا با خودت می گی: اینم مثل من دلش بدجوری غم داره و هیچ وقت هم نمی گی :منم مثل این غم دارم!) همه چیز از ((من)) و ((من هستم)) شروع می شه.من برای تو می شه یه محور! محوری که تمام وقایع پیرامونی،گرد اون هستند. مهم نیست دنیا چقدر بزرگ باشه،مهم اینه که وقایع بیرونی منِ تورو می سازند و منِ تو هم در ماهیت بخشیدن به اون وقایع(حد اقل برای خودت) نقش داره. راستی یه چیزی: شنیدم حضرت ابراهیم به افق خیره می شده و می فهمیده که بیماره.شاید اون یه محور خیلی بزرگ بوده که شعاع زیادی از حقایق رو در بر می گرفته. نمی دونم! نظر شما در این مورد چیه؟ +نوشته شده درپنجشنبه 1386/09/01ساعت 15:59 توسط نازیا دلیرنیا | | گاهی وقتا آدم فشار زیادی رو تحمل می کنه، اونقدر که روح مثل انگشت ورم کرده ی پا، به معنای واقعی کلمه به درد میاد!!! به همین خاطره که شروع کرده ام به نوشتن. معمولا انگشت پا بعد از ورم کردن عفونت می کنه، بعد کم کم سیاه می شه و می افته.اگه ننویسم شاید ... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ نوشته هاي پيشين آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پيوندها disine by نارسيسpowerd by blogfa.com RSS ![]() |