تبليغاتX
:: سه شنبه ي خاكستري ::

سه شنبه ي خاكستري

غروب سه شنبه خاکستری بود!



رقص در سلول انفرادی

 

 

و این رقصی است در سلول انفرادی میان سنگ ها و دیوارها...

و این فرآیند پوسیدن تدریجی یک انسان است.

زاده شدم.

 

امروز تولدم بود. دلم یک جشن یک نفره می خواست که از من دریغ شد. دلم می خواست کوله پشتیمو بردارم و بزنم به جاده ای که ته اش با خداست، بدون هیچ الاغی! دلم... دلم محکوم به لال شدنه، از بس هر چیزی رو که دلش می خواد ازش دریغ می شه! اصلا چند وقته که به دلم گفتم چیزی دلش نخواد. همین!


 

+نوشته شده دریکشنبه 1386/08/27ساعت 22:11 توسط نازیا دلیرنیا |

 

 


 

 



























((من راه هستم؛ حقیقتم؛من نورم؛هیچ کس نمی تواند به ((پدر)) نزدیک شود مگر از طریق من))

 جیم جونز

 

 

 نمی دونم به فیلم های ژانر هارور چقدر علاقه دارید،اما تراژدی ((جونز تاون)) تجسم واقعی فیلم های سینمای وحشت بود.اولین کسانی که چند روز بعد از 18 نوامبر 1978،وارد جونز تاون شدند،این فرصتو داشتند که یکی از وحشتناک ترین و قرن بیستمی ترین صحنه ها رو به چشم ببینند؛ یک شهر مرده!

تمام مردم شهر خودکشی کرده بودند؛ بچه ها،مادرها،برادرها،سیاه ها و سفیدها؛همگی با هم؛ و اگه رقم دقیقش رو بخواید:918 نفر بودند!

 

 

 

 جونز تاون،شهر جیم جونز و طرفدارانش بود؛ پیروان ((معبد مردم)).کار این گروه توی دهه ی 50 شروع شد.سال های اول خبری از حرف های عجیب و غریب نبود.شعار اصلی جونز کمک به فقرا و برابری نژادی بود؛ولی اواخر دهه 50 افکارشو توسعه داد و کلیسای معبد مردم رو تاسیس کرد.چند وقت بعد با خوندن مقاله ای به نام((نه مکان در دنیا برای پنهان شدن)) از ترس جنگ اتمی همراه یارانش- که اون موقع 70 نفر بودند- به کالیفرنیای شمالی مهاجرت کرد.اما به خاطر فشارهایی که تو کالیفرنیا به این فرقه وارد شد،همه به گویانا رفتند و شهر جدید جونز تاون رو تاسیس کردند.اونا توی اون شهر یوتوپیایی با شرایط ایده آل خودشون به وجود آوردند.شهری بدون برتری نژادی و بدون طبقه های اقتصادی-اجتماعی! جالب این جاست که به غیر از هفتاد نفر اولیه باقی اعضا رو جوون های تحصیل کرده ی سفیدپوست تشکیل می دادند که تو کالیفرنیا به گروه ملحق شدند و پایه ی اصلی گروه هم همین جوون ها بودند که می خواستند دنیا رو عوض کنند و مرزهای نژادی و اختلاف طبقاتی رو از بین ببرند و ....

 مشکل این جا بود که جونز آدم مناسبی برای این کار نبود.اون ادعا می کرد که تجسم مسیح و خدا روی زمینه!!! و این که می تونه مرده ها رو زنده کنه! جونز توی سال های آخر تعادل روانیشو از دست داده بود و فکر می کرد دیگران قصد حمله به جونز تاون رو دارند. به همین خاطر هم روز 18 نوامبر همه ی مردم رو در میدان اصلی شهر جمع کرد.از نوارهای کاست باقی مونده از اون روز،می شه صدای جونز رو شنید که همه رو به خودکشی تشویق می کنه و این که بلافاصله همدیگه رو اون طرف می بینند.از نوارها چیز دیگه ای هم می شه فهمید:مردم شهر همگی با خودکشی موافق بودند!(این نکته ی مهمیه! تا آخر مطلب یادتون بمونه.)

همه نوشیدنی های سمی شونو می نوشند؛سم به بچه ها تزریق می شه و همه کشته می شن! آخرین جمله ای که از جونز توی اون نوار باقی مونده اینه: (( اگر نمی توانیم در صلح زندگی کنیم،بگذارید در صلح بمیریم.))

 چیزی که خوندید بخشی از مقاله ی امیرحسین خداپرست و حسین شریف بود.

 

 اما چند نکته ی با ربط و بی ربط به این قضیه:

 

می شه گفت انگیزه ی قوی ((رفتن به جایی بهتر)) خودکشی رو برای اعضای این فرقه منطقی جلوه داده!و این حاصل جست و جوییه که پایانش نیافتن بوده.این ایدئولویه که رهبر فرقه به خورد این آدم ها داده.

وقتی داشتم این متن رو تایپ می کردم مسئله ی ذهنیم این بود که چطور 917 نفر آدم حاضر شدند حرف های آدمی رو که نمی شه به سلامت روانیش اعتماد کامل داشت،دربست بپذیرند؟ بعد مسئله برام بزرگتر از 18 نوامبر شد.فدا شدن برای اون آدم ها یه کار کاملا توجیه شده بود و احمقانه بودن قضیه توی ذهنشون جایی نداشت.این قضیه برای فدائیان اویل انقلاب و خیلی از فرقه ها و گروه ها و حتا جاسوس ها هم اتفاق میفته. وقتی آدم ها زیر پرچم یه گروه می رن(گروه هایی که از قضا مبلغ ایدئولوژی های به خصوصی هم هستند) ذهن اونا جوری تحت تاثیر قرار می گیره که دیگه چیزی جز گروه براشون اهمیت پیدا نمی کنه.در این مورد دو قطب وجود داره.

1) پیشوا: هر کسی نمی تونه خیلی راحت آدم ها رو برای کشته شدن مجاب کنه. پیشوا باید کاریزما داشته باشه.کاریزما به ویژگی های برجسته ی رفتار،چهره و شخصیت یک آدم می گن که برای بخشی از آدم ها جالبه. مثلا هیتلر و فیدل کاسترو کاریزمای دیکتاتوری داشتند.اما وجود یه پیشوای کاریزماتیک یه جاذبه ی آنیه. باید جوری ذهن عضو جدید شستشو داده بشه که اون برای فدایی شدن آماده بشه.

2) فدایی: این جا پیشوا باید نوعی از تفکر رو ارائه بده تا موجودی رو که جذب کاریزمای اون شده در راستای اندیشه های خودش به کار بگیره.طبق روانشناسی فرویدی-پاولفی برای این که تمام داده های شخصیتی یک نفر رو ازش بگیریم و بعد بتونیم ازش شخصیت جدیدی بسازیم که مطابق میلمون رفتار کنه و حتا خودشو بکشه سه مرحله باید طی بشه:

Unfreezing: جدا کردن فرد از عادت های جسمانی روزمره و دور نگه داشتن اون از منابع اطلاعاتی و روابط اجتماعی.

Changing: آموختن رفتارهای جدید به فرد و ساختن دوباره ی شخصیت اون با معیارهای جدید

Refreezing: پایدار کردن اخلاق تازه در شخص..

 البته این مسیریه که برای از بین بردن بزه های اجتماعی در افراد یا ترک اعتیاد و ... هم به کار می ره.اما معمولا درباره ی فرقه ها و گروه ها بیشتر جواب می ده.علتش هم وجود پیشوای دارای کاریزماست...

 

وای ساعت از ۳ هم گذشت و من بدجوری خوابم میاد.اگه خواستید بگید تا بعدا این بحثو به طور مفصل ادامه بدیم!یه چیز دیگه: ۱۸ نوامبر چند روز دیگه است اما به خاطر تولدم این مطلبو زود تر نوشتم.وگرنه تقویم سرم می شه!

+نوشته شده درجمعه 1386/08/25ساعت 3:5 توسط نازیا دلیرنیا |

 

عشق روی میز تشریح

 

عشق از نظر علمی یه بیماری سه مرحله ایه :

 مرحله ی اول كشش : هورمون های تستسترون و استروژن در بدن شروع به ترشح می كنن . این باعث می شه كه آدم از خونه بیرون بزنه و دنبال چیزی بگرده كه نمی دونه چیه .

 مرحله ی دوم شیفتگیه : مرحله ی راستین عشق ، توی این مرحله اسمتو می ذارن عاشق ! این یه اجبار بیولوژیكه . این مرحله مثل مصرف كوكائینه ، بعد از مصرف كوكائین ، دوپامین توی بدن ترشح می شه . بعد آدم كم خواب می شه .آدرنالین میزان عرق و ضربان قلبو بالا می بره وسروتونین جنون لحظه ای ایجاد می كنه و آدم اولویت كارهاشو گم می كنه مثلاً به جای درس خوندن می ره تو هپروت رویابافی .

 اما مرحله ی سوم :فرض كن همه توی مرحله ی شیفتگی بمونن ، اونوقت كار دنیا مختل می شه . پس آدما به دوستی عادت می كنن و در این مرحله غدد به حالت طبیعی بر می كردند و فشار خون و هورمون های محرك به حد عادی می رسه، این یه امر بیولوژیكه . البته اینا توی عشق اول نمود كامل داره بعد كم كم آدما یاد می گیرن چه جوری این حس عجیبو كنترل كنن.

اصولا پای علم به بعضی جاها که باز می شه گند می زنه به مفاهیم انسانی! مثل قاشق نشسته خودشو می اندازه وسط، یه سری اطلاعات می ده و آدمو با سوال های بی جواب رها می کنه. مثلا اگه طبق گفته ی علم عشق فقط یه امر فیزیکیه، پس چطور وقتی یکی می افته می میره و دیگه جسم نداره که بخواد هورمون داشته باشه،بازم عاشق می مونه؟این در مورد طرف مقابل هم صدق می کنه.این همه ی نظر من نیست اما چون حس تایپ ندارم فعلا همینو داشته باشید تا بعد!

+نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:40 توسط نازیا دلیرنیا |

دروغ می گویند و می خندیم:

 

 

روز دختران مبارک!

 

 

نمی دانم این روز دختران از کی سر از تقویم در آورده و جز شاهکارهای نابغه! است یا نه؟ اهمیتی هم برایم ندارد.

 

فرض کنید یک نفر از راه برسد و صاف یک کشیده در صورتتان بخواباند، بعد بگوید: عزیز دلم، تو نفس من بیدی، روزت مبارک! اصولا چه فکرهایی در مورد این آدم به سرتان اصابت می کند؟ او مشکل دارد؟ توان کنترل حرکاتش را ندارد؟ خواسته با شما شوخی کند؟... به هر حال از این بابت مطمئنید که این از یک انسان نرمال بر نمی آید!

از اردیبهشت امسال خون زنان و دختران این مملکت را در شیشه کرده اند و حالا می گویند گلهای باغ زندگانی روزتان مبارک! به بهانه ی امنیت، نه تنها امنیت این دختران را زائل کرده اند بلکه به افزایش حجم خشونت و نا امنی و از بین رفتن امنیت روانی شهروندان نیز دامن زده اند.آیا آزادی انسان را می شود متر کرد و این متر الزاما باید روی پارچه ی مانتوها اتفاق بیفتد؟ ایا یک انسان حق ندارد همان طور که فکر می کند لباس بپوشد؟ آیا در قانون اندازه ی معینی برای مانتو تعیین شده؟ و یا قانون اجازه ی توهین به مردم را داده تا عده ای که احساس می کنند بر مسند خداوند جلوس کرده اند بر مادری که خدا بهشت را زیر پایش قرار داده لقب مانکن بدهند؟ آیا آقای پلیس این کشور حق دارد چشم به زن و بچه و ناموس مردم بدوزد تا بقیه این کار را نکنند؟ آیا دینی که به ما ارائه کرده اند (و نه اسلامی که واقعا هست!) آن قدر سست است که با کوتاه و بلند شدن مانتو ها میزان ایمان متدیینینش تغییر می کند؟ آیا برابر اصل 37 قانون جمهوری اسلامی اصل بر برائت هست یا نیست؟ آیا سیستم انتظامی یک جامعه حق دارد یک انسان را به خاطر چند سانتی متر کوتاه بودن مانتو یک شب در بازداشتگاه نگه دارد یا او را به دادگاه بکشاند؟ آیا حق عک گرفتن و فیلمبرداری از بازداشت شدگان را دارند؟ آیا غصب کردن لباس مردم طبق قوانین اسلام جایز است؟ آیا می توان یک دانشجو را (که به گفته ی خودشان اگر با همان لباس کشته شود، شهید محسوب می شود) با مانتو و مقعنه ی دانشگاه دستگیر کرد به پایگاه انتقال داد و در نهایت بی شرمی به او تجاوز کرد؟( در همین همدان اتفاق افتاد!)

طبق قانون ایران بانوان باید پوشیده باشند، اما پوشش خاصی در قانون تعریف نشده. یک سوال: لباس یک بانوی مسلمان لبنانی پوشیده هست یا نه؟ به گفته ی رئیس پلیس این لباس پوشیده است اما اگر بپوشید با آن برخورد می شود.در حالی که نه شرع زیر پا گذاشته شده و نه قانون! آقای پلیس در جواب شما خواهد گفت: عرف را زیر پا گذاشته اید! آیا عرف را افرادی جز مردم می سازند و آیا عرف تغییر پذیر نیست؟ که اگر این طور بود کماکن باید مثل دوران قاجار لباس می پوشیدیم. از اریبهشت تا به حال انقدر تناقض در این جامعه دیده ام که مخم در حال سوت زدن می باشد و امروز این تناقض ها به اوج خود رسید. وقتی که بعد از این همه کشیده خواباندن در صورتت به تو می گویند روزت مبارک!

+نوشته شده دردوشنبه 1386/08/21ساعت 21:57 توسط نازیا دلیرنیا |

 

 

دلم می خواد بدوم.(توی تنهایی یک دشت بزرگ) فقط بدوم. دست هامو از هم باز کنم و باد منو با خودش ببره.

 

 

 

سختی های انسان مدرن بودن

 

 

 

 

 

 

 

 

1) از این که دارم بین پارادوکس ها زندگی می کنم زیاد راضی نیستم و این یعنی از حالت کلی انسان بودن زیاد خوشم نمیاد! انسان اصلا در دل پارادوکس ها متولد می شه. بین نکن و نرو و نخور و... .دنیا پر از ورود ممنوعه، ورود ممنوع هایی که اسمشون گناهه، ناشناخته و فریبنده! گناهانی که ذاتشون لذت بخشه، ما از اونا و رفتن به سمتشون ممنوع شدیم و همین برامون جذابه! تمام زندگی بر روال همین پارادوکس ها جریان داره.

 

2) چیزی که زندگی رو سخت تر می کنه انتخاب های متعددیه که در مواجهه با این پارادوکس ها داریم.مهم نیست تو چه جور پارادوکسی داری،حتا مهم نیست که می خوای گناه کنی یا صواب، این جا بحث انتخاب خشت های و آجرهاییه که گناه یا صواب تورو می سازن.بحث سر جزییاته. توی سفره ی زندگی امروز انقدر انتخاب های رنگین و متعدد هست که آدم عملا نمی تونه هیچ انتخابی بکنه. سرعت زندگی خیلی زیاده، فرض کن نشستی و تکلیفت رو با خودت روشن کردی، مرزهای دایره علایقت رو اقلا برای خودت ترسیم کردی.اما با خودت می گی اگه سراغ این برم از اون یکی می مونم و هر دوشون انقدر جذابند که نمی شه یکی رو انتخاب کنی و جلو بری. باید ریسک کنی.(در مورد ریسک بعدا توضیح می دم.) یه مثال ساده: تو 200 تا آهنگ (گناه یا صواب) داری که دلت می خواد زنگ موبایلت باشن.با خودت می گی یکی یکی همه رو امتحان می کنم.یکیشونو رندوم انتخاب می کنی. بهش عادت می کنی و بعدا خیلی سخت یکی دیگه رو جایگزین می کنی. وقتی به مرحله ی جایگزینی می رسی می بینی که دیگه با 200 تا آهنگ طرف نیستی، حالا به دو نوع آهنگ محدود شدی. اونایی که تو سبک همون قبلیه هستن و اونایی که 180 درجه باهاش فرق دارن. برای همین هم اون انتخاب اولی 200 برابر مهم تر از انتخاب های بعدیه!

 

3) زندگی مدرن قدرت ریسک آدم ها رو پایین آورده. حتا برای از بین بردن اطلاعات کامپیوترت هم برات ( راه در رو) گذاشته! برای این که اطلاعات کاملا نابود بشن، چند بار از تو می پرسه واقعا می خوای دیلیت کنی؟ تا جنابعالی زحمت بکشی و بله ی آخر رو بگی. فرض کن کنکور دادی و حالا داری انتخاب رشته می کنی. صد تا انتخاب واقعا وحشتناکه چون دایره ی احتمالاتش خیلی وسیعه.دونه دونه انتخاب می کنی: (... خب اگه اینم قبول نشم به هر حال این یکیو که قبول می شم. مهم اینه که از سطحی که هستم پایین تر نمی رم.)

اما این که راه برگشت داشته باشی، همیشه هم خوب نیست. این امنیت قدرت جسارتت رو کاهش می ده. فرماندهان قدیمی برای این که سرباز هاشون جز پیروزی به چیزی فکر نکنن، همه ی پل هایی رو که ازشون می گذشتن به آتیش می کشیدن، سرباز وقتی می دید که راه پس نداره، با اراده ی بیشتری به سمت راهٍ پیش، می رفت. یا مثلا برای آدم هایی که آز پل انکار پایین می پرن تا به نیروانا برسن دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره و اونا( بنا بر اعتقاد خودشون) مجبورن خودشونو ارتقا بدن! اما ما حتا برای خودکشی کردن هم فکر (راه در رو) هستیم چه برسه به بقیه ی زندگی.

 

4) شاید نظر من کلا اشتباه باشه ولی من به این نتیجه رسیدم که قدرت جسارت آدم ها خیلی کم شده.به من نگید که آدم باید حاشیه امنیتشو حفظ کنه.منم اینو قبول دارم اما به نظرم آدما توی حفظ این حاشیه امنیت گندشو در آوردن!

گاهی وقتا برای موفق شدن لازمه هیچ راه برگشتی نداشته باشی. شاید اگه من جسارت داشتم بی خیال رشته ی برق شده بودم و الان رشته ای رو می خوندم که دوستش دارم.

+نوشته شده درشنبه 1386/08/19ساعت 16:52 توسط نازیا دلیرنیا |

آی دی من تاکی 183 است. اما وقتی اینو پینگلیش می نویسم تکی 183 هم خونده می شه و این توهم فانتزی برای خیلی ها پیش میاد که یارو چقدر خودشو تحویل گرفته : چیه فکر کردی خیلی تکی؟

اما علت وجود این آی دی:

 

((سال 1963 دیوارهای نیویورک از یه اسم پر شدند. هر جا رو نگاه می کردی،از پشت صندلی متروها گرفته تا روی دیوار های کوچه های تاریک،از ساعت بزرگ شهر گرفته تا کف خیابون ها یه اسم ساده به چشم می خورد: تاکی 183.هیچ کس نمی دونست این کلمه ی ساده چه معنایی داره، یا اگه اسم کسیه دقیقا اسم کیه؟با این حال اسم تاکی 183 توی همه ی شهر پیچیده بود.جوون های زیادی آرزو داشتند اونو از نزدیک ببینن.اون به اندازه ی یه ستاره ی سینما مشهور شده بود. کم کم روزنامه ها درباره ی اون مقاله نوشتند و مجله ها به تحلیل این کار غافلگیر کننده پرداختند.اما این اسم ساده خیلی آروم و پنهان توی نیویورک تکثیر می شد:روی در دستشویی ها یا روی نیمکت های چوبی پارک. تا این که سال 1971 نویسنده ی این دیوار نوشته ها راضی شد با روزنامه ی نیویورک تایمز مصاحبه کنه و اسم واقعی خودشو افشا کنه.اون یه پسر یونانی-امریکایی بود که دیمیتریوس صداش می زدند. بعد از چاپ مصاحبه، جوون های بسیاری به نهضت (تاکی 183) ملحق شدند. اونا اسمشونو روی دیوارهای تمیز نیویورک نوشتند و حتا بعضی هاشون به اندازه ی پسر یونانی مشهور شدند.اونا کسانی بودند که خطر دستگیری توسط پلیس رو به جون خریدند و اسم خودشونو روی بزرگ ترین دیوارهای عمومی شهر ثبت کردند.اما بعضی دیگه به دیوارهای کوچه پس کوچه های تارک تن دادند و راضی شدند که فقط قهرمان محله ی خودشون باشند.))

 

به نقل از هفته نامه ی 40 چراغ شماره ی 161

 

از این پسره تاکی عجیب خوشم میاد. کار اون در ردیف وندالیسم و تخریب قرار نمی گیره.اون قصد نداره به کسی آزار برسونه، فقط در پی اثبات خودشه، نه نفی دیگران! و حتا اگه نوشته هاش در نظر دیگران زشت باشند، برای اون زیبا هستند چون دنبال خلق زیباییه!

+نوشته شده درپنجشنبه 1386/08/17ساعت 18:42 توسط نازیا دلیرنیا |

 

معمولا همین که سایه ی آسمون بیفته روی زمین، یه تصویر زیبا خلق می شه. حتا اگه آب کثیف و پر از آشغال وسط کوچه اونو نشون بده، بازم چون آسمونیه آدم با هاش حال می کنه! این پست فقط به عنوان یه معذرت خواهی کوچولو از یه خدای خوبه!

 

 

+نوشته شده درپنجشنبه 1386/08/17ساعت 0:13 توسط نازیا دلیرنیا |

اصلا خدا به چه حقی من رو آفریده؟ به نظرم با آفرینش من، من رو به بازی گرفته!

همیشه همین جوریه!خدا به کسایی که جرئتش رو دارن متهمش کنن دنیای زشتی ساخته گیر می ده.

+نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/16ساعت 16:46 توسط نازیا دلیرنیا |

اگه کتاب می شدم..

 

نمی دونم فیلم فارنهایت 451 رو دیدی یا نه؟ یه فیلمه فرانسویه احتمالا مال دهه ی 70. کارگردانش هم فرانسوا تروفوئه. از اون فیلم هاییه که اگه ازش خوشت بیاد تا ابد خوشت اومده. دوران آینده رو نشون می ده. دورانی که مردم همه ی وقتشونو با تلویزیون می گذرونن( بعضی قسمت هاش شبیه کتاب 1984 جرج اوروله!)  توی اون جامعه کتاب خوندن جرمه و دیدگاه نقادانه مورد حمله قرار گرفته. و یه عده آدم که شبیه آتش نشان ها هستن مامور سوزاندن کتاب ها و خرد و فرهنگ انسان ها. فیلم داستان یکی از این مامور هاست که تصادفی با یه دختر کتاب خون آشنا می شه.با دیدن زنی که حاضره همراه کتاب هاش بسوزه به کتاب علاقه مند می شه و توی یکی از ماموریت هاش یواشکی یه کتاب کش می ره و می شینه می خونه. می بینه که نه بابا! این کتاب اونقدر ها ام که می گفتن چیز بدی نیست. خلاصه توی هر ماموریت یه کتاب می دزده تا یه جوری که درست یادم نیست، جلو می ره. مامور های دیگه میان خونه شو می گردن و کتاب هاشو از توی تلویزیون پیدا می کنن اما خودش می زنه به چاک و می ره به اون آدرسی که دختره داده بود. و با یه تشکیلات تقریبا پارتیزانی آشنا می شه. تا اینجاش که چیز زیاد مهمی نیست. مهم اینه که اعضای اون تشکیلات کتابن. یعنی آدم هایی هستن که کتاب شدن. هر کدوم کتابی رو که دوست داشته واژه به واژه حفظ کرده. به اینجاش که می رسه خیلی باحال می شه وقتی که آدم/کتاب ها میان تا خودشونو معرفی کنن. مثلا یکیشون سرخ و سیاه استاندال بود یا دو تا برادر دوقلو شاهزاده و گدای مارک تواین بودن.

۱) وقتی که این فیلمو دیدم خیلی جوون بودم.( راهنمایی بودم) اونقدر عاشق این فیلم شدم که ضبطش کردم و الانم احتمالا یه گوشه ی آرشیوم داره خاک می خوره. از همون موقع این دغدغه رو داشتم که اگه یه روز مجبور شم تبدیل به کتاب شم چه جور کتابی می شم. اولش دلم می خواست راز فال ورق یوستین گوردر بشم چون خیلی باهاش حال کرده بودم( اما بی خیالش شدم آخه صفحه هاش خیلی زیاد بود!). بعد (همون وقتایی که هری پاتر تازه اومده بود ایران و کسی نمی شناختش) دلم خواست هری پاتر بشم و... یادمه که اون سال دو سه ماه به این قضیه فکر کردم و آخرش نفهمیدم دلم می خواد چه کتابی باشم. امشب داشتم فکر می کردم تا یه خوراکی واسه این پست پیدا کنم خیلی موضوع ها رو توی آرشیو ذهنم سرچ کردم و این جست جو منو برد به اون کند و کاو چند ماهه توی اون سال.حالا اگه بخوام کتاب بشم احتمالا صد سال تنهایی می شم. اما اینم زیاد مهم نیست. مهم اینه که کتابی بشم که ارزش یه بار دیگه خوندن رو داشته باشه!

۲) نمی دونم چرا بعد از این همه سال یاد این فیلم افتادم، شاید به این خاطر که توی این چند سال هر روز داریم همچین فیلمی رو می بینیم، سد سیوند، سرباز هخامنشی، کتابخانه ی دانشکده حقوق دانشگاه تهران و ... کاش اقلا یکی مثل مونتاگ پیدا می شد که از جماعت دشمنان خرد دل ببره!

 

+نوشته شده دردوشنبه 1386/08/14ساعت 23:26 توسط نازیا دلیرنیا |

ما راویان قصه های شاد و شیرینیم

 

قصه های بیشه انبوه

 

پشتش کوه

 

پایش نهر

 

قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر...

 

مهدی اخوان ثالث

+نوشته شده دریکشنبه 1386/08/13ساعت 21:52 توسط نازیا دلیرنیا |

درددل های یک واژه باز بی واژه

 

گاهی وقتا با واژه ها مشکل پیدا می کنم. واژه ها پیچیده می شن و هر لحظه از معنایی که می خوام ازشون استخراج کنم دورتر می شن. اسرار آمیز می شن. اسرار آمیز مثل یک توالت گرفته برای یک لوله بازکن عوضی.گاهی وقتا واژه ها ترسناک می شن، وقتی که می شه ازشون هر معنایی رو برداشت کرد. من واژه بازیم که از واژه می ترسد.

اگه تا حالا شعر گفته باشی یا داستان نوشته باشی شاید بهتر بفهمی چی می گم. الان چند روزه که یه سری واژه توی خونم جریان پیدا کردن که نمی فهمم چی ان. اما همین که به مغزم می رسند با چکش می کوبند.می کوبند.می کوبند. این ابتدای زایش دردناک یه داستانه. گاهی وقتا یه تصویرو می بینی و می ری پی واژه هاش. گاهی وقتا واژه ها میان سراغت و ازت می خوان داستانشونو بگی. نوع دوم مثل وحی می مونه. اول اینجوری تو مخت می پیچن بعد شروع می کنن به رژه رفتن جلوی چشمات و اونقدر خودشونو تکرار می کنن تا دست از مقاومت برداری.به اینجا که می رسی یهو می فهمی تو این مدت  داشتی بخشی از روحتو می تراشیدی تا به پای این واژه های چند پهلو بریزی. و هر وقت جای اون بخش از روحت که نیست بسوزه می فهمی که واژه هات دارن ازت دور می شن. می رن تا سرنوشت خودشونو طی کنن و باز، توی واژه باز، تنهایی.

+نوشته شده درشنبه 1386/08/12ساعت 21:20 توسط نازیا دلیرنیا |

بعثت

 

..... و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را،

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی،

آنها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم، نوش کنیم.

 

حسین پناهی از کتاب من و نازی

+نوشته شده درشنبه 1386/08/12ساعت 21:18 توسط نازیا دلیرنیا |

دو اپیزود از زندگی من

 

1) امروز رفته بودم بهشت زهرا. خیلی بهم خوش گذشت. اصولا من قبرستون رفتن رو یه جور تفریح به حساب میآرم و سعی می کنم ازش لذت ببرم و واقعا هم خوش می گذره. (البته این احتمالا نا شی از اینه که زمان مدرسه هر وقت می گفتن می بریمتون اردوی تفریحی، صاف می رفتیم قبرستون!) این آدمایی رو که تا پاشون به قبرستون می رسه زرتی می زنن گریه زیاد نمی تونم درک نمی کنم.(البته سعی چندانی هم در این زمینه نداشتم.)اونا برای خودشون گریه می کنن نه برای اون مرده ی خوشبخت! به هر حال به نظر من اون همه مرده اونجا جمع شدن که به آدم انرژی بدن من وقتی پام می رسه قبرستون می زنم زیر آواز و حس طنزم گل می کنه.نمی خوام شعار بدم اما الان درصد امید به زندگی هیچ کس توی دنیا با من قابل مقایسه نیست! وقتی نصف بهشت زهرا رو پیاده گز کنی به اندازه ی کافی وقت داری که به هرچیزی فکر کنی.و دیدن این همه مرده ی عزیز قدرت برنامه ریزی تو رو بالا می بره.

راستی یه سری هم به قطعه هنرمندان زدم. بابا عجب جای توپیه. فکر کن این همه آدم دوست داشتنی همه کنار هم یه جا. فقط حیف که دستشون یه کمی کوتاست.(از این دنیا البته!)

2) گاهی وقتا که یه لامپ تو مغزم روشن می شه، مغزم ناخودآگاه شروع می کنه به طرح ریختن، اتفاقا طرح هاش هم چیز بدی از آب در نمی آد. فقط همیشه یه اشکال کوچیک وجود داره: من نسبت به انجام این طرح ها شوق زیادی دارم اما حس زیادی ندارم، یعنی در یک کلمه تنبلم، خیلی هم تنبلم. به خاطر همین هم معمولا به این طرح ها می گم قرارمون سر خرمن و همیشه هم وقت برداشت محصول رو به تعویق می اندازم.به هر حال همه ی قصدم از این خود افشاگری اینه که بگم می خوام فردا یه سر برم سر خرمن. نزدیک یه ساله که سی دی های نصرت رو دارم اما فقط یه بار به اندازه ی سر سوزن بهش گوش دادم. فردا شنبه است و شنبه ها معمولا برای رفتن به سر خرمن روز مناسبیه چون هیچ بهونه ای برای به تعویق انداختن وجود نداره و من می خوام از فردا مکالمه ام رو درست کنم. اینو این جا می نویسم چون اگه زور بالا سرم نباشه یا تعهدی نداشته باشم کاری رو که به اندازه ی (( خیلی)) دوستش ندارم انجام نمی دم و من اینجا این تعهد رو برای خودم به ثبت می رسونم. روده هام دراز شدن از بس حرف زدم!

+نوشته شده درجمعه 1386/08/11ساعت 23:21 توسط نازیا دلیرنیا |

قصه ی امید

 

خدایان انسان ها رو آفریده بودن و داشتن احساستو از توی جعبه بیرون می ریختن تا روی زمین پخش بشه.اول حسای بدُ بعدش حسای خوب. تا این که یه انسان رفت به بارگاه خدایان تا همه ی حسها رو برای خودش برداره.خدایان فوری در جعبه ی حس ها رو بستن.فقط یه حس اون تو باقی موند و اونم امید بود.حسی که کمتر از بقیه روی زمین پخش شد اما بازم می شه امیدوار بود! قبول نداری؟

+نوشته شده درجمعه 1386/08/11ساعت 0:8 توسط نازیا دلیرنیا |

ترانه های کوچک تلخ  (قسمت اول)

 

حتما تو هم ترانه های تلخ رو شنیدی.ترانه های نفرینی. ترانه هایی که این روزها خیلی باب شده.ترانه هایی که هر چی از دهنشون در میاد نثار معشوق و رقیب و... می کنن.بمیری و ایکبیری و کمرت بشکنه و برو گمشو و .... اما چرا این ترانه ها اینقدر زیاده؟ این سوالیه که می خوام با نوشتن این بحث به جوابش برسم. می خوام این بحثو از خیلی دورتر شروع کنم.اولا که موسیقی ما موسیقی اینسترومنتال نیست و کلام محوره. یعنی به ندرت می شه یه مخاطب موسیقی رو پیدا کرد که موسیقی بی کلام گوش می ده. این یه اقلیت ناچیزه. از طرفی جامعه ی فرهنگ و هنر ما یه جامعه ی شعر سالاره. یعنی همه ی عرصه های هنر و ادب ما به طور مستقیم و غیر مستقیم از شعر تاثیر می گیرن.

خب، پس اول می ریم سراغ ادبیات. تاریخ ادبیات ما پر از عاشقانه هاییه که آخرش نرسیدن بوده.همیشه هم یه معشوق جفاکار و بی وفایی این وسط بوده. این قضیه از اولین داستان عاشقانه ی فارسی که ویس و رامین باشه شروع شده( البته اونجا رامین زیر سرش بلند شده نه ویس!) و هنوز ادامه داره.اصلا توی شعر هر چقدر معشوق بی وفا تر می شد کشش عاشق بیشتر می شد. بعد که عاشق می دید دیگه معشوقش پاک از دست رفته و مشغول شستن کهنه ی فسقلی هاشه، می نشست و برای خوشبختی معشوق دعا می کرد، تا آخر عمر عشقشو توی سینه زندانی می کرد ،یا اگه دعا هم نمی کرد می نشست و فقط افسوس می خورد و خلاصه حرمت عشقو نگه می داشت.

 

مطلب طولانیه،پس روی ادامه مطلب کلیک کنید!


ادامه مطلب
+نوشته شده درپنجشنبه 1386/08/10ساعت 23:23 توسط نازیا دلیرنیا |

امروز داشتم سررسید دوران جوونیم( 14-15 سالگی) رو ورق می زدم.چیزهای جالبی نوشته بودم. انگار که می دونستم یه روز به دردم می خوره. فقط حیف که منابعشو از هم تفکیک نکردم، حتا نمی دونم نوشته های خودم کدوما هستن. اینم یکی از هموناس که اگه مال خودم نباشه احتمالا باید برداشتی از کتابای یوستین گوردر باشه.به هرحال به خوندنش که می ارزه!

تا حالا به مخت خطور کرده که تو یه مریخی هستی؟یا اگه دلت می خواد یه موجود زمینی، هیچ فرقی نمی کنه روی سیاره ی نخودی ای که داری روش زندگی می کنی چه اسمی بذاری ، مهم اینه که خود تو انسان دوپایی هستی که روی یه سیاره توی کائنات این ور و اون ور می ری. درست مثل یه مریخی. حتا اگه توی عمرت با یه مریخی برخورد نکنی چیز مهمی نیست ، اما به احتمال زیاد یه روز با خودت برخورد کردی (یا برخورد خواهی کرد.) اون روز احتمالا جیغ کوتاهی می کشی چون این قضیه که تو درک کنی یه موجود زنده ساکن سومین سیاره ی منظومه ی شمسی بر کشوری توی کائنات هستی هر روز برات اتفاق نمی افته.

اسپیلبرگ یه فیلم داره به نام(( برخورد نزدیک از نوع سوم)). این فیلم داستان احمقانه اییه درباره ی یه عده آدم که یه بشقاب پرنده از یه سیاره ی دیگه رو کشف می کنن.دیدن یه سفینه ی فضایی از یه سیاره ی دیگه می شه برخورد نزدیک از نوع اول ، اگه موجوداتی رو ببینی که از اون سفینه پایین می آن این برخورد نزدیک از نوع دومه و اگه آدمای زمینی اون انسان ریختهای عجیبو که از جای دیگه ای اومدن لمس کنن، این تماس مستقیم با ناشناخته هاست که برخورد نزدیک از نوع سوم رو شکل می ده.

اما تو خودت مهم ترین نوع برخورد رو که برخورد از نوع چهارمه تجربه کردی ( می کنی) چون تو خودت یکی از همون موجودات فضایی ناشناخته ای فقط کافیه اینو در درون خودت حس کنی!

+نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/09ساعت 23:59 توسط نازیا دلیرنیا |

کلاغ عدم

 

1) امروز عجیب نیاز دارم برف بباره. این یه نیاز واقعا حیاتیه.الان همه ی سلول هام محتاج سرمای برفند و من نمی دونم باید با این حس که عین خوره افتاده به جونم چیکار کنم؟ ترانه ی برف فرهاد آدمو بدجوری هوایی می کنه. ((گرته ی روشنی مرده ی برفی، همه کارش آشوب/ بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار/ من دلم سخت گرفته است از این/ میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک)) اصلا وقتی می خونه تو سرمای برفو روی گونه هات حس می کنی. پیانو نواختنش مثل ریزش آروم و ریز ریز برفه.

 

2) اینم یه هایکوئه که حس زمستونی منو کامل می کنه.

 

کلاغ عدم

 

در واقع، من کلاغ عدمم.

بر بام دیرپاترین شب زمستانی

دهان می گشایم و

چون بادنمایی غارغار می کنم.

در فصول آیا معرفتی هست؟

آنچه ندارم من، همه چیز است.

 

 ((یوشی ایسامو ترجمه:علی عبدالهی))













 

+نوشته شده درسه شنبه 1386/08/08ساعت 23:29 توسط نازیا دلیرنیا |

قیصر هم رفت!

امروز ظهر که از خواب بیدار شدم گفتم می خوام یه روز خوب رو شروع کنم. عجب روز خوبی، آخٍی ! نکبت از سر تا پاش می ریزه.یه امروزم که ما نمی خواستیم غرغر کنیم، آذوقه ی غرغرمون خود به خود جور شد. مامان و بابا، این دو کودک کم عقل، دوباره دعوای بچه گونه شونو از سر گرفته ان، قیصر امین پور عزیزم از بینمون رفت، گوشی موبایلم هم شکست. عجب روز خوبی! لعنت به روز خوب!

حالا دعوا که زیاد مهم نیست و می شه باش کنار اومد، گوشی رو هم که خب می شه یکی دیگه خرید. اما قیصری که یکی یکدونه بود رو چی کار باید کرد؟ قیصری که با ((گل ها همه آفتاب گردانند))ش بزرگ شده بودم، با(( ظهر روز دهم)) اش گریه کرده بودم.و با واژه هاش یه حس خوب از زندگی رو درک کرده بودم. قیصری که ((مثل چشمه،مثل رود)) یه چند روزی اومد بینمون و چه زود رفت.

بین این همه آدم، آخه چرا قلب اون باید یکهو کار کردن یادش بره؟ توی این چند سالی که به بهانه های مختلف بستری می شد، هر بار از دلشوره می مردم که نکنه... نکنه مردی که دردهاش مثل دردهای مردم زمانه نیست، اما اونا رو می فهمه و خودش به اندازه ی همه ی این مردم درد داره یه وقت...

 

(( دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي كه چيني پوستينشان

مردمي كه رنگ روي آستينشان

مردمي كه نام هايشان

جلد كهنه ي شناسنامه هايشان

درد مي كند.))

مردی که درد ها اونو با خودشون بردن اما دردش هنوز دامنه داره...

(( هنوز

دامنه دارد

هنوز هم كه هنوز است

درد

دامنه دارد

شروع شاخه ي ادراك

طنين نام نخستين

تكان شانه ي خاك

و طعم ميوه ي ممنوع

كه تا تنفس سنگ

ادامه خواهد داشت

و درد

هنوز دامنه دارد...))

 

حیف که رفت و ((دستور زبان عشق)) رو نتونست به همه یاد بده. ازت می خوام برای آرامش مردی که زندگیش مثل شعرش بود، یه فاتحه ی کوچولو بخونی. این کمترین کاریه که می تونی برای اون مرد بزرگ بکنی.

 

 

 

+نوشته شده درسه شنبه 1386/08/08ساعت 14:52 توسط نازیا دلیرنیا |

از آبی تا نارنجی

 

 

 

دیدی یه سری واژه هست که وقتی می گی اگه طرفت فارسی رو درست نفهمه فکر می کنه داری اخبار هواشناسی رو به صورت شاعرانه براش توضیح می دی. دلگرم، خونسرد، دلسرد و ... . اجداد آریایی ما اگه یادت باشه از یه جایی دور و بر سیبری جل و پلاسشونو جمع کردن و به سمت سرزمین های گرمتر جنوبی اومدن. اینا از بس اونجا سردشون شده بود اومدن و آفتاب پرست شدن (این با اون حیوونه فرق داره!). اونا توی سرما غذا گیر نمی آوردن و خیلیاشون از زور سرما کبود می شدن و می افتادن می مردن. از طرفی حتا توی سرزمین های گرم هم وقتی کسی می مرد جسمش سرد می شد. برای همین توی واژه سازیشون از سرما به عنوان مفهوم منفی استفاده کردن ( به جز خونسرد که در مقابل چیزی مثل خون به جوش اومدن قرار می گیره. همه ی ما می دونیم که چیزی که جوش اومده پوستو می سوزونه، بد جورم می سوزونه، پس اینجا سرد بودن مثبت تره ) به هرحال این آفتاب ندیده های بینوا فکر می کردن گرما خیلی باحاله. به خاطر همینم به آدمای بی حالشون می گفتن فسرده. فسردن یعنی در خود جمع شدن و یخ بستن.

حالا این که تو بسته به سلیقه ات چه جور هوایی رو دوست داری زیاد مهم نیست. مهم اینه که اگه گیر بدی به سرما (همون سرمایی که هنوز تو ناخوآگاه قومی مردم، یه مفهوم منفیه) بهت می گن افسرده. همون جوری که به من می گن.

البته این هواشناسی توی خیلی از تفکرات عامه ی مردم لونه کرده. مثلا موسیقی مردم جنوب اساسا ریتمیکه. اگه تو یه پیت حلبی و دو تا دونه سنگ هم بدی دست یه بچه ی بندر برات ریتمی می سازه که ناخوداگاه شروع می کنی به رقصیدن.همه جای دنیا موسیقی نواحی ریتم تند و پر حنب و جوشی داره مثلا کرانه ی کارائیب یا اسپانیا. حالا اگه تو عشقت بکشه موزیک لایت گوش کنی بت می گن افسرده.

اگه یه روز با کسی قرار داشته باشی و طرف هم حالش خوب باشه همه چیز هم عالی باشه، یه فاکتور می تونه تعیین کننده باشه. اگه تو پسر باشی و یه تی شرت گوجه ای پوشیده باشی احتمال این که دعواتون بشه زیاده به خصوص که دختره هم یه لباس آبی کمرنگ بپوشه.هی تو به همه چی گیر می دی و دختره انگار نه انگار عینهو یه تیکه یخ !رنگ های گرم بیانگر احساسات خیلی تنده. برای همینه که اگه تو با تی شرت گوجه ای ممکنه به خاطر پرواز یه پشه ی ناچیز از کنار گوشت یه رابطه رو که همه چیزش در حد تعادله به هم بریزی. ممکنه که تو دلت بخواد از کفپوش کف اتاق تا سقف همه چیز آبی یا نارنجی باشه.آی انگ بت می چسبونن که نگو و نپرس. این هیجانت تند تین ایجری داره. این احتمالا به خاطر تشویش های روانی یه فرد اوتیستیک (در خود مانده) شده که اتاقش این رنگیه! دیدی که اینجور وقتها هم همه روانپزشک می شن و تو روانپریش.

اینا که همه اش چرت و پرت بود فقط خواستم بگم قضاوت های مردم و گیر دادن هاشون در مورد نوع فکرت، موزیکی که گوش می کنی و رنگ لباست یه چند هزارسالی قدمت داره. بیخیالش. تو هر کاری دوست داری بکن حتا اگه بگن افسرده ای.

 

 

من دلم می خواد توی این جاده اونقدر راه برم تا به تهش برسم و بعد همون جا بمیرم.اصلا هم مهم نیست که بگید افسرده ام!!!

+نوشته شده درسه شنبه 1386/08/08ساعت 0:4 توسط نازیا دلیرنیا |

تلخ

چون قرابه ی زهری

خورشید از خراش خونین گلو می گذرد.

 

 

می گذرد! می گذرد! می گذرد!

سخت می گذرد.

زندگی سخت تر از سخت می گذرد.

بغض نمی گذرد. هجرانی نمی گذرد.

من نمی گذرم، باتلاق که نمی گذرد!

من باز

 غم دارم.

غم دارم،

غم دارم.

فهم از مغزدایناسور ها نمی گذرد.

نشخوار سنت ها از من نمی گذرد.

مرگ از من نمی گذرد.

 

 

 

۱) از موجودات نفهم بدم میاد. از آدمایی که به خودشون اجازه می دن علایق دیگرانو مصادره کنن. از آدمایی که انگار وظیفه ای جز گرفتن حال دیگران ندارن. از فندق مغزهایی که به خودشون اختیار می دن که سرنوشت دیگرانو به میل خودشون تغییر بدن. دقت کن! می گم آدم! نمی گم گوسفند، کلاغ یا کرم خاکی. آدم! آدم !آدم! موجودی که خدا بهش اختیار داده. گفته دست خودته. می تونی بری خودتو بدبخت کنی یا خوشبخت.خلاصه انتخابو به خود این موجود لعنتی واگذار کرده نه به دایناسور های دور و برش.

همه ی آدما وقتی به دنیا میان مثل یه شاهزاده ان.جادوی این دایناسورهای نکبت اونا رو تبدیل به غورباقه می کنه. اینو من نمی گم.اریک برن می گه( که انگار آدم خیلی توپی بوده!)

2) مینا می گه منفی می نویسی. عزیزم منفی واژه ی مناسبی نیست.ترجیح می دم بگم تلخ می نویسم با طعم قهوه. می گه از عشق بنویس، می گه زمینو عاشقانه دوست داشته باش، آخه زمین مادره! من می گم می خوام نباشه! من دارم زندگی رو بالا میارم. آره من با خودم درگیرم، دیوونه ام، بیمارم. مشکل دارم، خلم ،چلم، آنتی سوسیالم، رفتار پارانوئیک دارم. دور خودم دیوار کشیدم. هر چی که هستم به درک! می خوام زیر صفر کلوین باشم. می خوام توی فصل سرد یخ بزنم و بیفتم بمیرم. می دونم که یه روز از همین روزا می رم و دیگه بر نمی گردم. من ((خنیاگر غمگینی ام، که آوازش را از دست داده است.))

3) این روزا اخلاقم از اونی که بود گندتر شده.دلم می خواد عین این پسره مایاکوفسکی بشینم و فقط فحش بدم. یادش به خیر نمره اخلاق من تو دانشگاه بیست بود. یادش به خیر یه موقعی آدم بودم، عاشق بودم ،زنده بودم.از این غرغر کردن ها خسته شدم اما دست خودم نیست. خیلی دلم می خواد بگم: ((هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ!)) اما نیست. دوست دارم بگم: ((همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد.)) اما ((چهره ی آبی عشق پیدا نیست.)) فقط دارم خودمو گول می زنم.((تبسم را بر لب ها جراحی می کنم.)) فقط می تونم بگم: (( دهانت را می بویند/ مبادا که گفته باشی دوستت می دارم/ دلت را می بویند/ روزگار غریبی ست نازنین!)) فقط می تونم بگم: تلخ چون قرابه ی زهری / خورشید از خراش خونین گلو می گذرد. درست به همین تلخی! ه همین سردی: ((و این منم/ زنی تنها/ در آستانه ی فصلی سرد/ در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین/ و یاءس ساده و غمناک آسمان/ و ناتوانی این دستهای سیمانی))

4) هادی می گه چرا انقدر غم انگیز؟ هادی، انگشت ورم کرده ی پام کم مونده سیاه بشه.پاهام، دستام ،مغزم همه درد می کنن.قلبم درد می کنه.رسیدم آخر خط. اما به قول عمران صلاحی خدابیامرز ((آخر خط که می رسیم/ خطو درازش می کنن.)) خسته ام، برای منی که مغزم یکریز داره کار می کنه و همه اش به دبوار می خوره خستگی افه ی روشنفکرانه نیست. راستی چقدر دلم می خواست الان سی دی the wall پینک فلویدم اینجا بود.به هر حال گوش دادن به دیوار بهتر از کوبیده شدن به اونه!

5) نمی خوام ناراحت بشی. ولی وقتی حالم می ره تو قوطی مزخرف زیاد می گم ، تو خودتو ناراحت نکن.می دونی که مخاطب این پنجمی فقط خود تویی. در ضمن نه اخم می کنم و نه فریاد می زنم، نمی خوام بشکنی.

+نوشته شده دردوشنبه 1386/08/07ساعت 23:36 توسط نازیا دلیرنیا |

دل من! دست بردار!

 

 

 

الان که دارم اینارو می نویسم نصفه شبه، ترانه ی ((گل گلدون من )) رو گوش می کنم و گریه می کنم.آره باورت می شه؟ دارم گریه می کنم. منم دل دارم. می فهمی؟گریه می کنم و نمی کنم.بغضم راه گلومو بسته اما این سیل لعنتی معلوم نیست از کجا خودشو ول داده روی گونه هام.

دلم بد جوری گرفته! دلم تنگه! برای دوستام، شهر،زندگی و برای کسی که بی نهایت دوستش دارم. کسی که مثل هیچ کس نیست.دلم برای خندیدن زیر گرمای آفتاب ، برای آسمونی که این پنجره ی لعنتی ازم گرفته ، برای بهانه های ساده ی خوشبختی ،برای رنگ نارنجی ،برای ولو شدن روی برف ،برای چشمهارو بستن و تا ته دنیا رفتن ،برای تالاپ تولوپ کردن یه دل بی قرار ،برای واژه هایی که فقط معنای دلخواهمو داشته باشن و برای همه ی حس های خوبی که یه روز داشتم و حالا ندارم تنگ شده.دلم بدجوری برای خودم تنگ شده!

دلم چشم می خواد، چشمایی که اگه بادقت نیگاشون کنی می تونی دانه های یه دل رو ببینی.

دلم دل می خواد، دلی که نمی خواست شکسته بشه ، اما شد.

دلم چسب می خواد، چسبی که بتونه یه دلو و یه تنگ شیکسته ی ماهی رو عین روز اولش صاف کنه.

دلم یه ماهی کوچولو می خواد وسط یه تنگ بلور، یه ماهی کوچولو که مثل خودمه!

دلم خنده می خواد، یه خنده ی بلند، یه خنده ی رها، نه یه لبخند ماسیده ی بی معنی.

دلم جسم می خواد، یه جسم داغ و گر گرفته ، مثل نون سنگکی که همین الان از تنور در اومده باشه ، نه مثل خودم منجمد و فریز شده .

دلم شور می خواد ، شوری برای زندگی، به شوری همون نمکی که روی هر چی بگنده می زنن.

دلم خدا می خواد ،یه خدا که همین جا کنارم بشینه و دونه های اشکمو بشمره ،نه اون خدای دور دست نیافتنی که وسط آسمون روی صندلیش لم داده و دستور صادر می کنه.

دلم عشق می خواد، عشقی که رنگ عشق باشه،حتا یه عشق مکرر، حتا یه عشق مکدر. اما نه رنگ خوشرنگ عشقی که طعم دروغ و اسپرسوش رو نشه از هم تشخیص داد.

 

امشب من هزار گیگ غم دارم و مخم هنگیده  و دل هیچ Del+Ctrl+Alt ای برام نمی سوزه.امشب من ...

کاش آدما می تونستن هر از گاهی خودشونو restart کنن.راستی با یه cpu ی نیم سوز می شه کاری کرد؟ با cmos ای که باتریش قرن هاست تموم شده چطور؟ و با power ای که پره های فنش تار عنکبوت بسته؟ سیستم من کلا نیاز به خونه تکونی داره. یه LED داری به من قرض بدی؟ آخه دیگه با تپش های دلم هیچ چراغی روشن نمی شه! لامپ چطور؟ آخه لامپ کم مصرف مخم به زق زق افتاده، طفلک داره نفسای آخرشو می کشه. تو نمی دونی تعمیرکارمو کجا می تونم پیدا کنم؟

گاهی وقتا هارد زندگی می ترکه و کاسه ی صبر آدما لبریز می شه، ولی هر چی که بشه، مطمئنم میل باکس دل کسی که مثل هیچ کس نیست و معلوم نیست که الان زیر آسمون خدا داره چی کار می کنه همیشه برای میل های من ، برای فایل هایی که خودم هم نمی دونم فرمتشون چیه و برای عشق من جا داره! خودمونیم تایپ کردن با کیبورد خیس هم عالمی داره!

 

 

+نوشته شده دریکشنبه 1386/08/06ساعت 18:1 توسط نازیا دلیرنیا |

 دیشب داشتم با یکی از خواننده های سه شنبه حرف می زدم. گفت که تصویر ذهنیش از من یه خانم بیست و هفت_ هشت ساله ی شاعر بود که رشته اش ادبیاته.هرچی فکر کردم دیدم این اصلا ربطی به من نداره. شاید بهتر باشه یک کمی از خودم بگم.این پست رو فقط به خاطر تصحیح تصویر ذهنی هادی می نویسم.

من:

یک کمی زیاد نیستن؟ هفت و نیم میلیارد! تو یکی، یک میون هفت و نیم میلیارد! اصلا عدد نیستی. شریعتی یه کتاب داره که برای بچه ها نوشته شده(( یک، جلوش تا بی نهایت صفرها)) می گه بعضی از آدما صفرن. هیچن، تو خالی ان. بعضی از آدما یکن، یعنی یه چیزی هستن به هرحال.یه نقطه ی قابل اعتنا. اما بعضی از آدما یه یکن که جلوش یه عالمه صفر تا بی نهایت ادامه داره.وقتی یکی از هفت و نیم میلیارد باشی، می شی یه چیزی مثل همون صفر.وقتی بفهمی که یک کمی با آدمای دیگه ای احتمالا تا صد سال دیگه جاشون فقط زباله دان تاریخه ، می تونی فرق داشته باشی، شاید بشی یک. و وقتی که قد یکت اونقدر بلند بشه که صفر ها مجبور بشن جلوت صف بکشن و سرشونو عقب ببرن تا تو رو ببینن می شی یه یک خیلی بزرگ با بی نهایت صفر.من با جرئت اعلام می کنم که دلم نمی خواد مثل یه مشت آدم متوسط الحال زندگی کنم و بعدش که خسته شدم سرمو بذارم بمیرم. انگار نه انگار که یکی مثل من وجود هم داشته. دلم می خواد اگه همراه همه قرار باشه توی لجن فرو برم، مثل همه سرمو نندازم پایین و فرو برم. دلم می خواد سرمو بالا بگیرمو زل بزنم به ستاره ها. واسه ی همینه که خیلی وقته به این نتیجه رسیده ام که جای من بین یکهاست. حیف که صفر هایی که دور و برم می پلکند توان درک این قضیه رو ندارن.من دلم می خواد بالاتر از سطح پستی بایستم. برای یک شدن هم تا حالا خیلی زحمت کشیده ام.

اگه حوصله داری بازم درباره ی من بدونی می تونی روی ادامه ی مطلب کلیک کنی.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه 1386/08/05ساعت 20:20 توسط نازیا دلیرنیا |

 

 

((- آیا نه

 یکی نه

 بسنده بود

که سرنوشت مرا بسازد؟

 

من

تنها فریاد زدم

 نه!

من از

 فرورفتن

 تن زدم.

 

صدایی بودم من

- شکلی میان اشکال-،

و معنایی یافتم.

 

من بودم

و شدم،

نه زان گونه که غنچه یی

 گلی

 یا ریشه یی

 که جوانه یی

 یا یکی دانه

 که جنگلی-

راست بدان گونه

که عامی مردی

 شهیدی؛

تا آسمان بر او نماز برد.

من بینوا بندگکی سر به راه

 نبودم

و راه بهشت مینوی من

بُز روٍ طوع و خاکساری

 نبود:

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه یی

که نواله ی ناگزیر را

 گردن

 کج نمی کند.

 

و خدایی

دیگرگونه

آفریدم)).

 

شعری که دیدین بخشی از ((سرود ابراهیم در آتش )) بود. من کلا شاملو رو خیلی دوست دارم اما این شعرش رو یه جور دیگه دوست دارم. این یه تیکه از شعر یه جورایی مانیفست زندگیمه. همیشه دوست دارم همون آدمی بشم که آسمان بر او نماز برد. همیشه دوست دارم خدای ویژه و مخصوص خودم رو داشته باشم، پیدا کنم، نه! بیافرینم.دوست دارم فریاد بزنم نه! جلوی هر جبری که می خواد سرنوشت منو بسازه! می دونم سخته اما هیچ دلم نمی خواد رویاهامو از دست بدم چون با از دست دادنشون صاحب روزمرگی یی می شم که از مردن بدتره.به هرحال همیشه دلم می خواد فریاد بزنم: من زنده ام!!!

+نوشته شده درجمعه 1386/08/04ساعت 23:38 توسط نازیا دلیرنیا |

سري هاي داستاني

 

 

يك اثر، هرچی كه باشه، تا به مرحله ي توليد انبوه برسه راه زيادي رو باید طی کنه. اين قضيه در مورد تئوري هاي داستان نويسي هم صدق مي كنه. تئوريسين ها نظريه هاشونو می گن، عده اي توی آزمايشگاه اون تئوري ها رو در سطح محدود و خاص به ثمر مي رسونن و عده ي ديگه ای از تئوري به ثمر نشسته استفاده می کنن و اثري براي مخاطب عام ايجاد مي كنن و به دست مصرف كننده مي رسونن.بعد کم کم استفاده از تئوری اونقدر زیاد می شه که بازار به حد اشباع می رسه. اين چرخه ايه كه تو همه جاي دنيا رعايت مي شه.استفاده از تئوری ها توی هر مرحله ای که باشن نشون می ده که داستان جزو چه گروهیه.

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درجمعه 1386/08/04ساعت 21:10 توسط نازیا دلیرنیا |

ادبیات،نویسنده،زبون ابزاری برای تیلیت کردن مخ آدمها!

 

این مواردی که این پایین نوشتم ربط زیادی به کله پاچه نداره، تازه خود این بخش ها هم ارتباط عمودی ای از نظر معنا ندارن و الکی پشت سر هم ردیف شدن اما همه ی اینا در یک چیز مشترکند: می خوان مختو تیلیت کنن!

 

  روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+نوشته شده درپنجشنبه 1386/08/03ساعت 22:32 توسط نازیا دلیرنیا |

 هی هولدن کالفیلد! چاکرتیم!

 

بین همه ی شخصیت های داستانی که در زندگی باهاشون مواجه شده ام هولدن کالفیلد رو جور دیگه ای دوست دارم. ناتور دشت را بارها خوانده ام. شخصیت هولدن جوریه که نمی شه بگه عاشقانه دوستش داری.اما می تونی بی نهایت دوستش داشته باشی، بی نهایت بفهمیش و بی نهایت حس کنی که هولدن خود تویی. بخشی از وجود عاصی توئه که بهش اجازه ی صحبت دادی. هولدن جزو دسته ی آدم های تنهاست و من چقدر این جور آدم ها رو دوست دارم. من هم تنهام. می دونی خیلی خوشم میاد یه روز مثل اون بذارم برم. به ناکجاآبادی مثل همون دشتی که هولدن آرزوشو داشت. جایی که هیچ جا نباشه.دور از اجتماع خشمگین!

یک انسان حق داره اگه می تونه نوع زندگیشو خودش انتخاب کنه و مجبور نباشه بین آدم هایی که تحملشونو نداره یا اونا چشم دیدنشو ندارن و با بخل به اون و کارهاش نگاه می کنن به سر ببره! به همین خاطره که هولدن ( و من) ترجیح می ده به جای حرف زدن با این آدم ها با خودش حرف بزنه. ترجیح می ده کمتر باهاشون مواجه بشه و حرف می خوره!

شکافی که بین آرمان های شخصی اون و قواعد اجتماعی ایجاد شده اونقدر وسیعه که آخر داستان ، سالینجر جرئت می کنه از نگاه دیگران و از دید دنیای بیرون اونو دیوانه خطاب کنه. اما اگه باهاش همذات پنداری کنی، اگه بفهمیش و بفهمی که اون قسمتی از وجود خودته ، دیگه بهش نمی گی دیوونه. وقتی باهاش دنیا رو می بینی اعصابت خورد می شه و وقتی زمین و زمانو به باد فحش می گیره و عصیانشو نسبت به این دنیای نکبت اعلام می کنه یه جورایی دلت خنک می شه. به هر حال من با افتخار با هولدن کالفیلد، دانش آموز اخراجی از همه جا، دست می دم ، می زنم روی شونه اش و بهش می گم هی هولدن کالفیلد! چاکرتیم!

 این قسمت رو برای کسانی که هولدن رو نمی شناسن می نویسم، هولدن نشناسان عزیز روی ادامه ی مطلب کلیک کنید!

 


ادامه مطلب

+نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/02ساعت 18:47 توسط نازیا دلیرنیا |

خدای من حتا نمی توانست یک سرماخوردگی ساده را شفا دهد!!!

 

آره، واقعا خدایی که من داشتم نمی تونست سرماخوردگی شفا بده یا مثلا یه کاسه ماست جابه جا کنه! خدایی که من می پرستیدم فرقی با بقیه ی اشیا ی اطرافم نداشت. می تونستم کدو تنبل بپرستم یا حتا موش. در اصل قضیه چندان توفیری نمی کرد چون کاراییشون یکسان بود. تازه فهمیدم چرا همچین خدایی داشتم.

خدا پیوسته وجود داره چه ما بهش اعتقاد داشته باشیم و چه اعتقاد نداشته باشیم.بیا برای این که وسط قضیه گیر نکنیم اینو به عنوان یه اصل بدیهی بپذیریم. پس خدا وجود داره.( این وجودی که می گم ربطی به اگزیستانسیالیسم نداره فقط چون واژه ی مناسب دیگه ای به جاش پیدا نکردم می گم وجود.) خب حالا یه سوال! خدا چقدر برای من، تو یا هفت و نیم میلیارد آدم اطرافمون وجود داره؟ فرض کنیم تمام این هفت و نیم میلیارد نفر خدا رو به خدایی قبول داشته باشن. خدای همه ی اونا نمی تونه همون خدایی باشه که واقعا وجود داره با همه ی ویژگی ها و امکاناتش، قبول داری؟ همه ی این آدم ها یه نوع برداشت پست مدرن از خدای خودشون دارن. یعنی همون قدر که ازش می فهمن براشون وجود داره.

خدای موسی، شبان ، ابراهیم و علی در اصل خدا بودنشون یکی بودن. اما کارایی و توانمندیشون با هم فرق داشت. مسلمه که کیفیت خدای موسی خیلی بیشتر از خدای شبان بوده. خدایی که دل آبو برای بنده اش می شکافه! اما خدای ابراهیم از اونم باحال تر بوده. ابراهیمی که حاضر می شه بچه ی یکی یکدونه شو واسه خاطر همون خدا سلاخی کنه. اما خدای علی، خدای علی به بزرگی همون خدا اصلیه است. یعنی اصلا همون خدائه! علیی که مثل ابراهیم واسه قبول کردن حرف خداش سند و قباله نمی خواد. می گه(( اگه پرده ها کنار برن ذره ای از ایمان من تغییر نمی کنه.)) چون به یقینی رسیده که همه چیزو براش شفاف کرده.

پاراگراف قبلی نقل به مضمونی بود از حرفای مصطفی مستور.(اینو گفتم که پس فردا سر پل صراط نگن کپی رایتو رعایت نکردی!) حالا علی و موسی و ابراهیم و خدای اون هفت و نیم میلیارد نفر آدم چه ربطی به خدای من دارن؟

توی این مدتی که دارم پوست می اندازم فهمیدم که خدا همون قدری وجود داره که بهش وجود می دی. تو می تونی با یقین کدو تنبل بپرستی شاید نتیجه بده. مهم اینه که تو به قدرت خدا بودن کدو تنبلت وجود بخشیدی. حالا فکر کن اگه به پتانسیل قدرتمندتری وجود بدی صاحب چه خدای غبطه برانگیزی می تونی بشی!رابطه ای که بین کارایی خدا و بنده اش وجود داره مثل یه بزرگراهه! هر چی پهنای باندی که می ره سمت آسمون بیشتر باشه، پهنای اون یکی باند ده برابر بیشتر می شه.

اما ازمایشگاهی که می شه توش کارایی خدا رو ثابت کرد با همه ی آزمایشگاهای دنیا یه فرق اساسی داره .توی همه ی آزمایشگاها تو آزمایش می کنی تا بفهمی قضیه ثابت می شه یا نه؟ اما اینجا باید اول قضیه رو ثابت شده بپذیره تا آزمایشت جواب بده یعنی اول باید یقین داشته باشی، به توانایی خدایی که داری باید یقین داشته باشی تا خدات توناییشو برات به نمایش بذاره و تا وقتی که این اصلو نپذیری کاری برات انجام نمی شه!

خدا مثل جیوه است. جیوه به شکل چیزی نیست اما به شکل هر چیزی هم در میاد و می تونه سطح آینه رو صیقل بده !بقینی که داری ظرف جیوه است.ظرفت چقدر بزرگه؟ توقعتو از خدایی که داری بالا ببر! به همین سادگی!

+نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/02ساعت 18:46 توسط نازیا دلیرنیا |